گزارش نشست‌های شهر کتاب/« چهره‌ی حافظ در آیینه‌ی دیوان او»

بی پاسخ
admin
برون‌خط
تاریخ عضویت: 1390-03-22

گزارش نشست‌های شهر کتاب  - سخنرانی سید علی‌موسوی گرمارودی در همایش حافظ به روایت هنر و ادب امروز 

 

چهره ی حافظ، زندگی خصوصی و احوال شخصی و خلاصه زندگینامه ی او( از افسانه ها که بگذریم) تقریباً کاملاً ناشناخته مانده است. 

شمس الدین محمّد حافظ شیرازی اوایل قرن هشتم به اغلب احتمال در شیراز به دنیا آمده و در ۷۹۲ هجری قمری، در همین شهر از دنیا رفته است. روشن ترین چیزی که در مورد او می دانیم، تقریباً همین است!

خود (در بیت چهارم از غزل ۴۲۸)۱ می گوید:

وجود ما معمّایی است حافظ

که تحقیقش فسون است و فسانه!

این بیت در مورد زندگی وی نیز صادق به نظر می رسد.

دکتر قاسم غنی در یادداشت های خود از قطعه ی «خسروا دادگرا شیردلا بحر کفا» که حفظ آن را خطاب به مسعود شاه، (مقتول در ۱۹ رمضان ۷۴۳ ) سروده، استنباط می کند که دوره ی شاعری خواجه، قریب پنجاه سال بوده است. بنابراین کمتر از هفتاد و پنج سال عمر برای او نباید فرض کرد. یعنی تاریخ تولد او بین ۷۱۵ تا ۷۲۰ است. 

 

                                                                                    ***

البته کلیّاتی که میان همه ی شاعران قدیم در هر عصرمشترک بوده است ،می توان درباره ی حافظ هم گفت .

اگر بخواهیم به این کلّیات در زمان حافظ نزدیک تر شویم، خوشبختانه، در قرن هشتم، ابن خلدون۲، راهنما و رهنمون ماست. او ضمن تصویر شیوه ی تدریس در مناطق مختلف جهان اسلام، در مورد ایران در قرن هشتم هجری قمری، چنین می گوید:

«...ایرانیان از مجموعه ی موادّ و منابع آموزشی استفاده می کردند چنانکه آموزش قرآن را با آموزش علوم و و هنرها می آمیختند. جوانان با قوانین دانش، آشنا می شدند و آموزش خط، خود مکاتبی جدا و استادانی دیگر داشت ....» ۳

ابن خلدون، طبقه بندی علوم را در جهان اسلام در قرن هشتم چنین می نگارد :

«...علوم عقلی : منطق و علوم طبیعی (پزشکی،کشاورزی، علوم مابعد الطبیعی، علم مقادیر) ؛ علوم نقلی: علم قرآن و تفسیر و قرائت، علم رجال، علم کلام، علم فقه، علم تصوّف و علم زبان عربی....»۴ 

خطّه ی فارس، به ویژه شیراز، از یک قرن پیش از قرن هشتم که ابن خلدون محیط علمی آن را تصویر می کند، یعنی بعد از هجوم مغول و از قرن هفتم، «مَحَطِّ رِحالِ رجالِ علم » شده بود و از نواحی مختلف بدان روی آورده بودند .

شمس ِ قیس رازی مولّف کتاب «نفیس المعجم فی معاییر اشعار العجم» در حدود 623 به فارس رفت .

در قرن هشتم، « ...شاه شجاع در شیراز، مدرسه ی دار الشّفاء را ساخت و میر سیّد شریف جُرجانی، مؤلّف کتاب های صرف و نحو و منطق را، به سمت مدرّسی، منصوب کرد و خود وی در مجلس درس مُعین الدّین یزدی ۵، مؤلّف کتاب مواهب الهی در تاریخ خاندان مظفّری، حضور می یافت.»۶ 

در همین قرن هشتم که سخن از علوم متداول و رونق تدریس و تدرّس در آن رفت، اگر نگاهی به دیوانِ شعر شاعرِ شاعرانِ همه ی اعصار، حافظ، بیفکنیم، در تمام حدود ۵۰۰ غزل دیوان او (چه در غزل های جوششی و چه درغزل های کوششی) نشانه های احاطه ی وی به علوم و معارف عصر وی را به روشنی، مشاهده می کنیم.

علّامه محمّد قزوینی در مقدّمه ی هماره خواندنی و عالمانه ی خویش بر دیوان حافظ - که بعد از مقدّمه ی محمّد گلندام، جامعِ دیوان، مهم ترین و به یاد ماندنی ترین است - ، به هنگام تحلیل و بررسیِ نسخه ی نفیسی متعلّق به مرحوم محمّد نخجوانی، و القابی که کاتبِ آن نسخه، برای حافظ، نوشته، در صفحات «غب» و «عج»، می گوید :

«...از القاب و نعوتی که این کاتبِ بسیار نزدیک به عصر خواجه   وشاید معاصر خواجه   در حقِّ او نگاشته، یعنی: المولی العالم الفاضل، ملک القُرّاء و افضل المتاخّرین، بدون اینکه هیچ عبارت ِدیگر، دالِّ بر اینکه وی از مشاهیر عرفا و صوفیّه ی عصر خود بوده (نظیر: قطب السالکین، فخرالمتالّهین، ذُخرُالاولیاء، شمس العرفاء، عارف معارف لاریبی، واقف مواقف اسرار غیبی و امثال ذلک که در نسخ جدیده معمولاً بر اسم او، می افزایند) در حق او استعمال کرده باشد؛ شاید بتوان استنباط کرد که خواجه در عصر خود بیشتر از زُمره ی علما، فضلا و دانشمندان ، به قلم می رفته تا از فرقه ی عرفا و صوفیّه یعنی جنبه ی علم و فضل و ادب او بر جنبه ی عرفان و تصوّف او غلبه داشته؛ و علاوه بر این از لغت «ملک القُرّاء» که کاتب در حقِّ او استعمال کرده، به نحوِ وضوح، معلوم می شود که خواجه از معاریف قرّآة عصر خود محسوب می شده و به همین سِمَت مخصوصاً در زمان خود، مشهور بوده و این بیت او که گوید:

عشقت رسد به فریاد گر خود بسان ِ حافظ قرآن ز بَر بخوانی با چارده روایت 

و امثال این بیت که در دیوان او فراوان است، بکلّی درحقِّ اوصادق وبه هیچوجه اینگونه تصریحاتِ اواز قبیل اغراق و مبالغة شاعرانه نبوده وتخلّص «حافظ» یعنی حافظِ قرآن ، بکلّی اسمِ بامسمّی وو صفتِ بارزه ی او بوده است...»۷

 

                                                                                        ***

از آنجا که حافظ ، علاوه بر آنچه علّامة قزوینی در بالا بر شمرده ، به چندین هنر ِ دیگر نیز آراسته است، در اینجا و پیش از ورود به بحث اصلی ، به برخی دیگر از آگاهی ها و دستاورد های او از دانش های عصر، به تفاریق اشاره خواهیم کرد:

عربی دانی

گرایش شعر گفتن به زبان عربی که در چهارم و پنجم هجری قمری در میان ایرانیان با ابوالفتح بُستی ابن عمید و پسرش و صاحب بن عَبَاد و برخی شاهزادگان آل بویه چون ابوالعبّاس خسرو فیروز پسرِ رکن الدّوله و چند و چندین تن دیگر مانند آنان، به اوج رسیده بود؛ در قرن هشتم، از میان برخاسته و تا حدّ تفنّن و یا سرودن ملمّعات، فروکش کرده بود امّا سنّت عربی دانی و عربی خوانی و گاهی عربی نویسی به نثر، همچنان در این قرن به قوّت خود باقی بود . 

گواه این مدّعا، عربی بودن بخشِ اعظمِ جُنگی است که عدّه ای آن را در سال ۷۸۲(ده سال پیش از وفات حافظ) برای تاج الدّین احمد وزیر به وجود آورده بودند . 

نام اصلی این کتاب نفیس و نادر «کنزُ الجواهر مِن لطائفِ الاکابر» و مشهور به «بیاض تاج الدّین احمد» و در آن است «... آثاری از بزرگان علم و ادب ایران در قرن هشتم به خطِّ خودشان از قبیل :

میر سیّد شریف جُرجانی ، معین الدّین جُنید واعظ ، قطب الدّین فالی ، شرف الدّین قیری ، عماد الدّین قزوینی ، غیاث الدّین لطف الله ابرقویی وغیاث الدّین منصور و...

(حاوی ) منشآت جلال الدّین فریدون عکاشه، و رساله ی ربیعه، هم از او در ستایش جلال الدّین مسعود اینجو و فتحنامه ی اصفهان مورّخ ۷۶۸ از جمال الدّین حاجی ِمنشی و شعرهای ابوسعید بهادر و عزّ الدّین مطهّر و شاه شجاع و غزل هایی از خواجه حافظ که در عهد خود او در این کتاب نوشته شده...»۸ 

حتّی مقدّمه ی این کتاب نفیس که ۷۹تن از بزرگانِ همزمانِ حافظ ، به خطِّ خود ، از خویش یا از دیگران، در آن مطلب نوشته اند؛ به زبان عربی است:

«...و لمّا کانَ غرائزُ الجواهر المُنتظمه فی هذا العقد من اصداف اکابرالاعیان واعیان الاکابر ، وُ سِمَ بکنز الجواهر مِنْ لطائف الاکابر ، مطابقهً بین اسمه و مسمّاه و لفظه و فَحواه...»۹ 

یعنی: از آنجا که مرواریدهای درخشانِ نظم یافته در این گرد نبند(= این بیاض) از صدفِ (ذهن و فکر) بزرگانِ متشخّص ومتشخصان بزرگ(برآمده) است، «گنجینه ی گوهر لطیفه های بزرگان» نامیده شد تا میان اسم و مسمّا و لفظ و محتوا، همگونی باشد.

نه تنها مقدّمه، بلکه بیشتر مطالب متن هم به زبان عربی است. بی سبب نیست حافظ که هنگام نوشته شدن این بیاض زنده بوده است، می فرماید:

اگرچه عرض ادب پیش یار بی ادبی است زبان خموش ولیکن دهان پر از عربی است 

از نشانه های دهان ِ پر از عربی وی، شعرهای ملمّع (فارسی - عربی) اوست.

ملمّع، در لغت به اسب ابرش یا هرچیز دیگر که در آن خال ها و لکّه هایی، مخالفِ رنگ اصلی باشد، گفته می شود . 

و در اصطلاح، شعری است که ابیات یا مصراع هایی دارد به غیر زبانی که شعر در آن سروده شده ودر پاکستان به آن «ریخته» گویند.

ملمّعات حافظ را به ۴دسته، تقسیم می توان کرد:

دسته ای که مصراع اوّلِ بیت، عربی است (۹مورد)

دسته ای که مصراع دوّم بیت، عربی است (۴۱مورد)

دسته ای که هر دو مصراع، عربی است( ۲۱مورد)

دسته ای که مصراع اوّل یا دوّم یا هردو، به لهجه ی شیرازی عهدِ حافظ است(روی هم۴ مورد)

و اگر مواردی را که در آن، آیه ای قرآنی یا عبارت یا مثلی عربی، با صنعتِ اقتباس یا تضمین یا تلمیح یا ارسالِ مثل، گنجانده شده، (و جمعاً ۷ مورد است) تسا محاً در ردیف ملمّعات به حساب آوریم، و به موارد یاد شده در بالا، بیفزاییم، جمع ابیات ملمّعی که در متن دیوان حافظ (تصحیح قزوینی - غنی) بکار رفته، ۸۲ مورد خواهد شد.

غیر از عربی دانی، در زمینه ی آگاهی حافظ از علوم متداول عصر هم در دیوان حافظ، نمونه های فراوان می توان به دست داد.

مثلا در علم طب در غزل زیر، اصطلاحات علم طب را برجسته کرده ام ودر گیومه نهاده ام:

فاتحه ای چو آمدی بر سرِ « خسته »ای بخوان لب بگشا که می دهد ، « لعلِ » لبت به مرده جان 

آنکه «به پرسش آمد» و فاتحه خواند و می رود گو نفسی که روح را می کنم از پی اش روا

ای که «طبیبِ» «خسته» ای «روی زبانِ من ببین» ! کاین دم ودود سینه ام، « بارِ » دل است بر« زبان »

گرچه « تب ، استخوانِ » من کرد زمهر گرم و رفت همچو تبم نمی رود آتشِ مهر، از استخوان

« حالِِ » دلم ز خالِ تو، هست در آتشش وطن چشمم از آن دو چشمِ تو « خسته » شده ست و« ناتوان»

« باز نشان حرارتم زآبِ » دو دیده و ببین « نبض » مرا که می دهد هیچ ز زندگی نشان؟

آنکه مُدام شیشه ام از پیِ عیش داده است « شیشه ام از چه می بَرَد پیشِ طبیب » هر زمان

حافظ از آب زندگی، شعر تو « داد شربتم » ترک طبیب کن، بیا « نسخه ی شربتم بخوان »

در این غزل  ۸بیتی دست کم ۱۲ اصطلاح طبّیِ روزگار شاعر بکار رفته است.

در بیت اوّل، کلمه ی خسته، هم به معنی زخمی و هم دردمند و بیمار است و البتّه به رسم قدیم بر سرِ بیمار تیمّناً و به قصد بهبود وی، سوره ی فاتحه می خوانده اند. دویست و اند سال قبل از زمان حافظ، نظامیِ عروضی در چهار مقاله می نویسد : «...سوره ی فاتحه بخواندم و از آن جانب بدمیدم ...(بیمار) راحت یافت ....»۱۰ 

در مصراع دوّم از همین بیت اوّل، لعل را به صورت اضافه ی صفت به موصوف، برای لب بکار برده ولی در آخر مصراع وقتی اشاره می کند که به مرده جان می بخشد، تلویحاً به خواصِّ طبّی آن اشاره دارد

خواجه نصیر طوسی در تنسوخ نامه ی ایلخانی می نویسد:

« مزاج لعل،گرم و خشک است و از آن در ترکیب مفرِّح ها استفاده می کرده اند چنانکه اگر لعل را مُصَوَّل ۱۱کنند و با نبات و گلاب به کسی دهند تا بخورَد، رنگ روی او سرخ گرداند و زردی ببرد و فرح آورد. برجمله، خاصیت او به خاصیت یاقوت، نزدیک یافته اند ...»۱۲

کم کم وارد بحث اصلی می شویم:

 

                                                                                         ****

شیراز در روزگار کودکی حافظ، مهد علم و فرهنگ بوده است. جان لیمبرت در کتاب «شیراز در روزگار حافظ» به نقل از کتاب هایی چون شدّالازار و شیرازنامه و تاریخ وصّاف و سفرنامه ی ابن بطوطه و نظام التواریخ و تاریخ جدید یزد، سی مدرسه را با اسم و رسم نام می بَرَد و می نویسد:« ...در سده ی هشتم هجری، (۱۴میلادی) شیراز صاحب مدارس دینی متعدّد بود که از آن میان حتی یکی به جانمانده است.۱۳ 

استاد خرمشاهی، در صفحه ی ۱۸ کتاب «حافظ» (با حافظ نامۀ ایشان اشتباه نشود) می نویسد که: «هیچ کتاب مفرد و مستقلی نداریم که حیات فرهنگی شیراز را در قرن هشتم هجری توصیف کند، ولی از اشارات کوتاه بسیاری کتاب ها برمی آید که به واقع شیراز، کانون مهم فرهنگی ایران و جهان اسلام در قرن هشتم هجری و دارالعلوم بوده است...»

در چنین محیطی شاید حافظ، در زمره ی کودکانی بود که در دارالقرآن ها یا در مکتب ها، به آموختن و حفظ قرآن می پرداخته اند. ظاهرا او نخست به حفظ قرآن و سپس در مدارس شیراز، به تحصیل علوم متداول عصر مشغول شده است. 

در جوشش یا قریحه ی شعری نبوغ دارد، در کوشش و اکتساب هم از تمام علوم عصر خویش از قرآن شناسی، قرائت شناسی قرآن، تفسیر، کلام و فقه، علم الادیان، منطق و فلسفه تا علوم ادبی چون صرف و نحو، معانی و بیان، بدیع و نقدالشعر و عروض و حتّی برخی از علوم متداول عصر مثل نجوم و هیأت و علم الابدان و تاریخ و سیره و نیز از شعر شاعران عرب زبان و فارسی زبان پیش از خود و هم زمان خود، به شهادت دیوانش آگاهی تخصصی دارد. 

الگوی آغازین و افق دید او در شعر، سخن سعدی است. این مسأله، بسیار مهم است که شاعر، هنگامی که چشم باز می کند، کدام چشم انداز را پیش رو داشته باشد. 

سعدی حداکثر سی سال پیش از تولد حافظ، در شیراز، از دنیا رفته و بی گمان، در محیط ادبی شیراز، آثار او در دسترس همگان بوده است. 

علاوه بر این، حافظ اگر شیخ محمود شبستری (در گذشته ۷۲۰) و نزاری قهستانی (در گذشته ۷۲۱) و امیر خسرو دهلوی (در گذشته ۷۲۵) را درک نکرده باشد، امّا مسلماً با بزرگانی که نام می برم همزمان است و برخی از آنان یا دست کم آثار آنان را دیده بوده است:

علاءالدوله سمنانی، اوحدی مراغه ای، شیخ الاسلام امین الدّین بلیانی، رکن الدّین صاین شاعر مداح شاه شجاع، ابن یمین فریومدی، عبید زاکانی، قوم الدّین عبدالله از استادهای خود حافظ، عماد فقیه، ناصر بخاری، سلمان ساوجی، میرسید شریف جرجانی، جنید شیرازی، عماد الدّین عربشاه، قاضی عضد الدّین ایجی، قطب الدّین محمّد فالی، شرف الدّین زاهد قیری، غیاث الدّین لطف الله ابرقوهی، حمدالله مستوفی قزوینی و بسیار کسان دیگر. 

یکی از بهترین منابع در این زمینه چنانکه قبلا هم اشاره کردم، «بیاض تاج الدّین احمد » است که در آن از بسیاری از دانشمندان همزمان حافظ (برخی به خط خود) مطلبی آمده است.۱۴ 

اوضاع سیاسی و اجتماعی هم با همه ی آشفتگی برای حافظ، محک درون و صیقل روح زلال وی و زمینه ی مبارزه بوده است.

در این ایام در ایران بلکه در جهان اسلام، ملوک الطوایف حکومت داشتند: آل جلایر یا ایلکانیان، سربداران، آل کورت، آل چوپان، آل اینجو و آل مظفر.

حافظ، کودکی، جوانی و میانسالی را در دورة آل اینجو که از ۷۰۳تا ۷۵۸ در شیراز، بر فارس حکومت می کردند، به ویژه با مسعود شاه و شاه ابواسحاق گذرانده است و بقیه عمر را با شاهان آل مظفر.

در دیوان حافظ، قصاید و غزلهایی در مدح شاهان اینجو و آل مظفر و برخی وزیران آنان موجود است. 

 

                                                                                        ****

آنچه تا اینجا گفتیم، یادآوری این نکته بود که در محیط فرهنگی شیراز، اشخاص و حتّی اوضاع، همه و همه اسباب بزرگی او را در شعر فراهم می آورد.

در زمینه ی جان و جوهر و درون و گوهر شعر او، تنها یادآور می شوم که حافظ تا چشم باز کرده، قرآن را پیش رو داشته است. در کودکی، الفاظ آن را از بر کرده و در سینه انباشته، سپس هر چه چراغ عمر و عقل و درک او بیشتر سر کشیده، معانی قرآن بر او مکشوف تر شده است. به عبارت دیگر، در کودکی سواد قرآنی آموخته است و از آن پس به تدریج فرهنگ قرآنی. 

به همین روی با قاطعیت می توان گفت، شعر حافظ از شعر نابغه ی پیش از او سعدی معناگراتر است.

انس دائم با الفاظ و معانی قرآن، علاوه بر آنکه موجب والایی لفظ و معنای شعر او شده، به روح و روحیه ی او، شکوه و فخامت و وقاری ویژه می دهد و از او انسانی بلندنظر می سازد که هیچ گاه دغدغه های حقیر ندارد. نیلوفر مرداب نیست، سرو سرافراز و شیر آفتاب است. مرغ باغ ملکوت و طایر قدس است. متواضع و خاکی است امّا خاک آلوده و از عالم خاک نیست، اگر گدای میکده است، ناز بر فلک و حکم بر ستاره دارد، چرخ را اگر بر غیر مراد او بگردد، بر هم می زند و غزالة خورشید، صید لاغر اوست.

خوب، در مورد چنین کسی، چندان غبنی هم نخواهد بود اگر از احوال شخصی او چیز زیادی ندانیم ولی آنچه مستقیماً یا با قراین عقلی و نقلی از دیوان او یا از کتب مؤلّفانِ هم دورۀ او در احوال یا تمایلات شخصی وی بر می آید، بی هیچ ترتیبی و آدابی نقل می کنم: 

سوگ فرزند

- مورد اوّل سوگ فرزند اوست. غزل ۱۳۴ بی گمان در سوگ فرزند اوست، به ویژه این دو بیت در این غزل، به این مطلب تصریح دارد:

قرّه العین من آن میوة دل یادش باد که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد

آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخ در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد

شاید از تعبیر کمان ابرو، بتوان احتمال داد که این فرزند از دست رفته دختر بوده است. هر چند در بخش قطعات آخر دیوان، در قطعه ای می گوید:

دلال دیدی که آن فرزانه فرزند چه دید اندر خم این طاق رنگین

به جای لوح سیمین در کنارش فلک بر سر نهادش لوح سنگین

که اگر در سوگ همین فرزند باشد، احتمالاً ذکور بودن او را تقویت می کند زیرا در قرن هشتم امکان درس خواندن و به خصوص مکتب رفتن و لوح سیمین داشتن برای دختران کمتر فراهم بوده است. 

از قطعه ای دیگر اگر مربوط به همین فرزند باشد، تاریخ فوت او یعنی سال ۷۷۲به دست می آید که بیست سال پیش از وفات خود حافظ روی داده:

آن میوه ی بهشتی کآمد به دستت ای جان در دل چرا نکشتی، از دست چون بهشتی

تاریخ این حکایت گر از تو باز پرسند سر جمله اش فرو خوان از « میوه ی بهشتی»

شادروان دکتر غنی در یادداشتهای خود، این قطعه را بدون هیچ مدرکی مربوط به «یکی از نزدیکان حافظ» می داند نه فرزند او.

- در بیت هفتم غزل ۵۴ به مطلع: «ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است» می گوید: 

از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز کنار دامن من همچو رود جیحون است

امّا هیچ مشخص نیست که این بیت در این غزل اشاره به داغ همان فرزند در غزل ۱۳۴ دارد یا مربوط به فرزندی دیگر است. شاید تنها دلتنگی ساده ای برای فززندی است که به سفر رفته بوده. به هر روی، بی گمان کلمه «رود» به معنی فرزند است، در غزل ۴۰۴ بیت ۵ هم می گوید:

دل بدان رود گرامی چه کنم گر ندهم مادر دهر ندارد پسر بهتر از این

در این بیت هم رود به همان معنی فرزند به کار رفته امّا معلوم نیست که در بزرگداشت فرزند و جگرگوشه خود، آن را سروده است یا در اظهار عشق به جگرگوشه ی دیگران. زیرا در غزل ۳۱۷ می گوید: 

گرخورَد خون دلم مردمک دیده ، سزاست که چرا دل به جگرگوشه ی مردم دادم 

 

سفر یزد

- مورد دوم از احوال شخصی او، سفرهای اوست. بنا به تصریح غزل ها و قطعه ها، سفرهای اصفهان و یزد او مسلّم است. در مورد سفر یزد در بیت ۳ از غزل ۳۵۹می گوید:

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم

شادروان قزوینی در صفحه ۲۴۷ دیوان، در ذیل این بیت می نویسد: «مراد از زندان سکندر بنابر آنچه در فرهنگ ها و در تاریخ جدید یزد مسطور است، شهر یزد و مراد از ملک سلیمان، فارس است».

دو نشانۀ دیگر هم مؤیّد این سفر است: یکی، پاسخ مهرآمیز حافظ در غزل ۱۲ به مردم یزد:

ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو کای سر حق  ناشناسان گوی چوگان شما

گرچه دوریم از بساط قُرب، همّت دور نیست بنده شاه شماییم و ثناخوان شما

می توان احتمال داد که از او دعوتی برای سفر به یزد شده بوده و او در پاسخ این دو بیت را پیش از رفتن به یزد سروده، بعد که این سفر انجام شده در یزد هوای شیراز کرده و آن بیت قبلی را سروده است که : دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت.

نشانه دیگر قطعه ای است در صفحه 361 دیوان به تصحیح قزوینی:

سرای مدرسه و بحث علم و طاق و رواق چه سود چون دل دانا و چشم بینا نیست

سرای قاضی یزد ارچه منبع فضل است خلاف نیست که علم نظر در آنجا نیست

اینکه بر سرای قاضی یزد در این هجو و تعریض، تکیه دارد، نشانۀ حضور حافظ در یزد می تواند بود.

سفر اصفهان

سفر مسلّمِ دیگر او سفر به اصفهان است زیرا اوّلاً در غزل ۴۱۹ بیت دهم بین شیراز و اصفهان مقایسه می کند و تا کسی دو چیز را ندیده باشد، مقایسه منطقی نیست:

اگر چه زنده رود آبِ حیات است ولی شیراز ما از اصفهان به 

ثانیاً در غزل ۱۰۳بیت پنجم می گوید:

گرچه صد رود است در چشمم مدام زنده رود باغِ کاران یاد باد

مرحوم غنی سطری از محمود گیتی در تاریخ گزیده را که در آن باغِ کاران به کار رفته است نقل می کند و از قول میرسیّدعلی جناب در کتاب الاصفهان چاپ شده ی ۱۳۰۳ در شهر اصفهان می نویسد: قسمتی از باغ را در محله ی خواجو در اصفهان که سمت رود واقع است، هنوز« باغِ کاران » می گویند. 

همین جا این نکته را یادآوری می کنم که حافظ از استان اصفهان یا به تعبیر قدما، مملکت اصفهان هم که در زمان او به آن «عراق» می گفته اند بسیار یاد می کند:

عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است. 

چنان که ملاحظه می کنید عراق و فارس را در کنار هم ذکر می کند و مسلماً مراد استان اصفهان است نه عراق عرب، زیرا در مصراع بعد از بغداد نام می بَرَد. 

نام بردن از کمال الدّین اسماعیل

مورد دیگری که من آن را از احوال شخصی هر شاعری می دانم نام بردن از شعرایی است که به آنها علایق قلبی یا ارتباط می داشته است. شعرایی که حافظ به نامشان تصریح کرده یا با ابهام و تلمیح به کار برده، عبارتند از: کمال الدّین اسماعیل که در غزل ۳۲۹بیتی زیبا از او را تضمین کرده است:

ور باورت نمی کند از بنده این حدیث از گفتۀ « کمال » دلیلی بیاورم:

«گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم؟»

شاید جمال و کمال را در برخی از اشعار خویش با عنایت و مهر قلبی به این پدر و پسر، این دو شاعر بزرگ اصفهانی سروده باشد، در غزل ۲۹۴ بیت هفت می گوید:

با جمال عالم آرای تو روزم چون شب است با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

ولی در غزل ۳۰۲ در بیت: 

فی جمال الکمال نِلتَ مُنًی صَرَفَ اللهُ عنکَ عینَ کمال

اگرچه کمال و جمال را باز در کنار هم آورده است ، امّا بی گمان دیگر ایهامی به آن دو ندارد . 

نام بردن از نظامی

شاعر دیگری که او نام می برد نظامی گنجوی است که در غزل ۴۶۹بیت دهم می گوید: 

چون سلک دُرّ خوشاب است شعر نغز تو حافظ که گاه لطف سبق می برد ز نظم « نظامی»

دوستداری اهل بیت علیهم السّلام 

و سرانجام حافظ این عارف معاداندیش به آل بیت عصمت علیهم السلام یا به تعبیرِخودِ او به «خاندان » اعتقادی راسخ دارد، خود می گوید:

حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق بدرقۀ رهت شود همّت شِحنۀ نجف.

در یک رباعی صلوات می فرستد که درود بر محمّد و خاندان اوست: 

گفتم: که لبت، گفت: لبم آب حیات. گفتم: دهنت، گفت: زهی حَبِّ نبات.

گفتم: سخن تو، گفت حافظ گفتا: شادیّ همه لطیفه گویان صلوات. 

از این میان نام حضرت امیرمؤمنان صلوات الله علیه را بیشتر در شعر خود می برد:

مردی ز کننده ی در خیبر پرس اسرار کرم ز خواجه ی قنبر پرس

گر طالب فیض حق به صدقی حافظ سرچشمة آن ز ساقی کوثر پرس

در رباعی دیگر از شاه مردان، هم برای آخرت و هم برای دنیا همّت طلب می کند: 

قسّام بهشت و دوزخ آن عقده گشای ما را نگذارد که در آییم ز پای

تا کی بود این گرگ ربایی ، بنمای سرپنجۀ دشمن افکن ای شیر خدای!

تکفیر حافظ

در مورد تکفیر حافظ، مطلب مستند به گفتار خود حافظ یا همگنان وی بسیار کم است:

الف: در قصیده ی معروفی که برای قوام الدین محمدصاحب عیار وزیر شاه شجاع سروده و نوشته است؛ به مطلع: 

ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی هزار نکته در این کار هست تا دانی

از جمله می گوید: 

به شُکرِ تهمتِ تکفیر کز میان برخاست بکوش کز گُل و مُل دادِ عیش بستانی

ب: ولی در غزلیات وی؛ در غزل شمارة دویست (بنا به نسخة قزوینی) می گوید:

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند پنهان خورید باده که تعزیر می کنند

خود مرحومان غنی و قزوینی در پاورقی، در دو نسخه و در شرح سودی،( پنهان خورید باده که تکفیر می کنند) آورده اند؛ ولی حقّاً تعزیر می کنند, اصحّ است؛ زیرا در فقه اسلامی ، برای شراب تکفیر نمی کنند!

ج: در مقدّمة گُلندام، از معاذیری که از قول حافظ برای جمع نکردن دیوانِ خویش ذکر می کند، یکی نیز: غدر اهل عصر است:

«...و مُسوّد این ورق (= محمد گلندام)- عفا الله عنه ما سبق- در درسگاه... قوام الدین عبدالله... به کرّات و مرّات که به مذاکره رفتی در اثناء محاوره گفتی که: این فراید فواید را همه در یک عقد می باید کشید، و این غُرَر دُرر را در یک سلک می بایست پیوست، تا قلادة جید و جود اهل زمان و تمیمة وشاحٍ عروسانٍ دوران گردد وجناب, 

حوالتِ رفعِ ترفیعِ این بنا بر ناراستی روزگار کردی و به غدرٍ اهل عصر عذر آوردی...»

د: غیر از این موارد، آنچه گفته شده است از جمله در مورد بیتِ «وای اگر از پس امروز بود فردائی»

و یا در مورد: پیر ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت ؛ همه در اِسناد و اَسناد ضعیفند.

 

                                                                                         ***

آنچه گفتیم مقداری مختصر از احوال شخصیِ مسلّم حافظ بود امّا هر چه بگوییم تمام راز حافظ نیست.

او با آنکه حدود صد سال از سعدی، صد و بیست سال از مولوی، دویست سال از خاقانی، سیصد سال از ناصرخسرو، چهارصد سال از فردوسی و پانصد سال از رودکی جوان تر است امّا از همه بی نشان تر مانده: 

آیا واقعاً پدرش کازرونی و تاجر بوده است؟ مادرش چطور؟ دقیقاً چه زمانی به دنیا آمده است؟ کودکی را چگونه گذرانده؟ روزگار را چطور؟ شاخ نبات که بوده است؟ آیا این افسانه ها که درباره ی او می گویند درست است؟ به راستی چه وقت، چند بار و با که و یا کیان ازدواج کرده است؟ و چند فرزند داشته؟ و پرسشهایی بی شمار دیگر که همه بی پاسخ مانده و هر کس به فراخور حال و خیال خویش پاسخ آن را در دل فراهم می آورد، خود می گوید: 

می دهد هر کسش افسونی و معلوم نشد که دلِ نازک او مایل افسانه ی کیست؟

حافظ برای ما یک مقدار هم اسطوره ای است، مثل عنقا نوعی تجرّد دارد، اگر چه بسیار نامدار است امّا نشان درستی ندارد مثل سیمرغ و مگر از سیمرغ، بیش از این می دانیم؟

 

 

پانوشت ها:

 

 

۱ مام ارجاعات به غزل های حافظ از دیوان تصحیح قزوینی - غنی است .

۲  عبد الرحمان بن خَلْدون: مورّخ مشهور و از علمای فلسفة تاریخ ، در تونس به دنیا آمد(اواسط قزن ۷) . در ۸۰۳  از مصر .عازم شام شد و در محاصرة دمشق ، توسط امیر تیمور لنگ به اسارت درآمد و پس از مدّتی با اجازة تیمور ،به همراه گروه بزرگی از دوستانش به مصربازگشت،و سر انجام در ۸۰۸درگذشت.ابن خلدون از دانشمندان برجستة زمان خود بود . او با تجربه های ارزنده ای که ضمن خدمت در دولت های مغرب اسلامی کسب کرده بود ، مقدّمة کتاب تاریخ را نوشت و در این مقدّمة مبسوط به تشریح جامعه شناختی و فلسفی علل ترقّی و انحطاط تمدّن ها پرداخت.عنوان کتاب تاریخ او: « العِبر و دیوان المبتداء و الخبرِ فی تاریخ العربِ والعجم والبربر » در ۷مجلّد است. (رک: دانشنامة دانش گستر ، زیر نظر رامین،فانی،سادات، نشر مؤسسة دانش گستر ، تهران ،۱۳۸۹، جلد اوّل،ص۶۷۵)

 ۳ مهدی ضوابطی ، پژوهشی در نظام طلبگی ، بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، تهران ، ۱۳۵۹، ص۲۵

 ۴همان ،ص۱۰۹

 ۵ معین الدّین یزدی : ادیب و تاریخ نگار معاصر امیر مبارزالدّین و شاه شجاع . مدّتی معلّم ادبیّات شاه شجاع و مشهور به معلّم بود. او مؤلّف کتاب «مواهب الهیّه » در تاریخ آل مظفّر است.(رک: فرهنگ اعلام تاریخ اسلام،ج۲،ص۱۹۵۴)

۶حسین سلطان زاده ، تاریخ مدارس ایران ، تهران ،۱۳۶۲صص۱۶۸ و ۱۹۹/ نیز رجوع فرمایید به: تاریخ فزهنگ ایران ، نوشتة : عیسی صدیق ،ص ۱۹۵

۷ دیوان حافظ، تصحیح محمّد قزوینی - قاسم غنی ، انتشارات زوّار ، تهران ، ۱۳۶۹،مقدّمة علّامة قروینی ،صص « غب» و «عج»

۸بیاض تاج الدّین احمد وزیر ، نسخة چاپ عکسی ، به کوشش ایرج افشار و مرتضی تیموری ، انتشارات دانشگاه اصفهان ،۱۳۵۳، مقدّمة تیموری بر کتاب،ص۱۵

۹همان ، ص۱

۱۰نظامی عروضی سمرقندی،چهار مقاله ، بر اساس تصحیح علّامة قزوینی ،شرح و توضیح : قره بگلو و انزابی نژاد ،نشر آیدین ،تبریز،۱۳۸۷،ص۷۴

۱۱ مُصَوَّل کردن : سوزاندن اجسام به حدّی که خاکستر نشود( فرهنگ بزرگ سخن)

۱۲دکتر ابراهیم استاجی، « مِجری مُرصَّع» ، انتشارات دانشگاه تربیت معلّم سبزوار،۱۳۸۴، ج۲، ص ۱۰۱۵

۱۳جان لیمبرت ، شیراز در روزگار حافظ ، ترجمة همایون صنعتی زاده، نشر :دانشنامة پارس ،شیراز ،۱۳۸۶، ص۷۸به بعد

۱۴این کتاب نخست بار در شهریور ۱۳۵۳ با شمارگان هزار مجلد، در سلسلة انتشارات دانشگاه اصفهان ، زیر نظر روانشاد استاد ایرج افشار و مرتضی تیموری در ۹۲۷صفحه ، چاپ عکسی ، سپس در ۱۳۸۱ در دوجلد (جلد اول ۵۶۸ و جلد دوم ۵۳۲ صفحه)و در ۱۵۰۰دوره ، با تحقیق و تصحیح دکتر علی زمانی علویجه از سوی مجمع ذخایر اسلامی در شهر قم ،چاپ حروفی شده است.