Warning: The table 'watchdog' is full query: INSERT INTO watchdog (uid, type, message, variables, severity, link, location, referer, hostname, timestamp) VALUES (0, 'php', '%message in %file on line %line.', 'a:4:{s:6:\"%error\";s:7:\"warning\";s:8:\"%message\";s:62:\"mysqli_query(): (HY000/1030): Got error 28 from storage engine\";s:5:\"%file\";s:55:\"/home/arianica/public_html/includes/database.mysqli.inc\";s:5:\"%line\";i:114;}', 3, '', 'http://www.arianica.com/%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA/%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C%E2%80%8C%DA%AF%D9%88%DB%8C', '', '34.239.158.107', 1566734461) in /home/arianica/public_html/includes/database.mysqli.inc on line 134 Warning: The table 'watchdog' is full query: INSERT INTO watchdog (uid, type, message, variables, severity, link, location, referer, hostname, timestamp) VALUES (0, 'php', '%message in %file on line %line.', 'a:4:{s:6:\"%error\";s:12:\"user warning\";s:8:\"%message\";s:210:\"The table 'watchdog' is full\nquery: SELECT t.* FROM term_node r INNER JOIN term_data t ON r.tid = t.tid INNER JOIN vocabulary v ON t.vid = v.vid WHERE r.vid = 10301 ORDER BY v.weight, t.weight, t.name\";s:5:\"%file\";s:59:\"/home/arianica/public_html/modules/taxonomy/taxonomy.module\";s:5:\"%line\";i:632;}', 3, '', 'http://www.arianica.com/%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA/%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C%E2%80%8C%DA%AF%D9%88%DB%8C', '', '34.239.158.107', 1566734461) in /home/arianica/public_html/includes/database.mysqli.inc on line 134 Warning: The table 'watchdog' is full query: INSERT INTO watchdog (uid, type, message, variables, severity, link, location, referer, hostname, timestamp) VALUES (0, 'php', '%message in %file on line %line.', 'a:4:{s:6:\"%error\";s:7:\"warning\";s:8:\"%message\";s:62:\"mysqli_query(): (HY000/1030): Got error 28 from storage engine\";s:5:\"%file\";s:55:\"/home/arianica/public_html/includes/database.mysqli.inc\";s:5:\"%line\";i:114;}', 3, '', 'http://www.arianica.com/%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA/%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C%E2%80%8C%DA%AF%D9%88%DB%8C', '', '34.239.158.107', 1566734461) in /home/arianica/public_html/includes/database.mysqli.inc on line 134 Warning: The table 'watchdog' is full query: INSERT INTO watchdog (uid, type, message, variables, severity, link, location, referer, hostname, timestamp) VALUES (0, 'php', '%message in %file on line %line.', 'a:4:{s:6:\"%error\";s:12:\"user warning\";s:8:\"%message\";s:452:\"The table 'watchdog' is full\nquery: SELECT DISTINCT b.* FROM blocks b LEFT JOIN blocks_roles r ON b.module = r.module AND b.delta = r.delta LEFT JOIN i18n_blocks i18n ON (b.module = i18n.module AND b.delta = i18n.delta) WHERE (i18n.language ='fa' OR i18n.language ='' OR i18n.language IS NULL) AND ( b.theme = 'theme1' AND b.status = 1 AND (r.rid IN (1) OR r.rid IS NULL) )ORDER BY b.region, b.weight, b.module\";s:5:\"%file\";s:53:\"/home/arianica/public_html/modules/block/block.module\";s:5:\"%line\";i:456;}', 3, '', 'http://www.arianica.com in /home/arianica/public_html/includes/database.mysqli.inc on line 134 نخستین شاعر پارسی‌گوی | دانشنامه آریانیکا: تاریخ، فرهنگ و تمدن مردم ایران در فضای مجازی

نخستین شاعر پارسیگوی

پس بحث در رسمی شدن لهجه‌ی پارسی دری توأم است با بحث درباره‌ی نخستین شاعران پارسی گوی یعنی كسانی كه بنا بر اطلاعات و اسناد و مدارك موجود اولین بار شروع به شاعری به زبان دری كرده‌اند.

روایاتی كه در باب نخستین شاعران پارسی گوی داریم مختلف و غالبا باور نكردنی است. قدیم‌ترین روایتی كه در این باره به دست می‌توان آورد قول صاحب تاریخ سیستان است كه مولف یا مولفان آن معلوم نیستند ولی قسمت نخستین یعنی قسمت قدیم‌تر آن چنانكه از سبك تخریر آن آشكارست باید در قرن چهارم یا اوایل قرن پنجم نوشته شده باشد. سایر روایات اگر چه بعید نیست كه از مآخذ قدیم نشأت كرده باشد در كتبی دیده می‌شود كه از اوایل قرن هفتم به بعد نوشته شده است و ما اینك به ذكر قسمتی از این روایات و نقد و تحلیل آن‌ها می‌پردازیم:

روایت تاریخ سیستان: صاحب تاریخ سیستان هنگام بحث در فتوحات یعقوب در خراسان و گشودن هرات و پوشنگ و گرفتن منشور سیستان و كابل و كرمان و فارس از محمدبن طاهر و تارومار كردن خوارج می‌گوید: «پس شعرا او را شعر گفتندی به تازی

قَدْ اَكْرَمَ اللهُ اَهْلَ المِصْرِ و البَلَدِ

 

بملكِ یعقوب ذِی  الاِفْضالِ وَ العُدَدِ

چون این شعر بر خواندند او عالم نبود در نیافت، محمد بن وصیف حاضر بود و دبیر رسایل او بود وادب نیكو دانست و بدان روز گارنامه‌ی پارسی نبود، پس یعقوب گفت چیزی كه من اندر نیابم چرا باید گفت؟ محمد وصیف پس شعر پارسی گفتن گرفت و اول شعر پارس یاندر عجم او گفت و پیش از او كسی نگفته بود كه تا پارسیان بودند سخن پیش ایشان برود باز گفتندی بر طریق خسروانی،‌و چون عجم بر كنده شدند و عرب آمدند شعر میان ایشان به تازی بود و همگان‌را علم و معرفت شعر تازی بود و اندر عجم كسی بر نیامد كه او را بزرگی آن بود پیش از یعقوب كه اندر او شعر گفتندی مگر حمزة بن عبدالله لشاری و او عالم بود و تازی دانست،‌شعراء او تازی گفتند و سپاه او بیشتر عرب بودند و تازیان بودند، چون یعقوب زنبیل و عمّار خارجی را به كشت  و هری بگرفت و كرمان و فارس او را دادند محمد بن وصیف این شعر بگفت، شعر: (این ابیات را به صورت تصحیح شده نقل می‌كنیم نه آنچنانكه در متن تاریخ سیستان آمده است.)

ای امیری كه امیران جهان خاصه و عام

 

بنده و چاكر و مولای و سگ بند و غلام

ازلی خطی در لوح كه ملكی بدهید

 

با بی یوسف یعقوب بن اللیث هام

بلتام آمد زنبیل و لتی خورد بلنك

 

لتره (پاره پاره، از هم گسیخته) شد لشكر زنبیل و هبا گشت كنام

لمن الملك بخواندی تو امیرا به یقین

 

با قلیل الفئة (اشاره است به: كم من فئة قلیلة غلبت فئة كثیرة) كت زاد در آن لشكر كام

عمر عمّار تو را خواست و زو گشت بری

 

تیغ تو كرد میانجی به میان دد و دام

عمر او نزد تو آمد كه تو چون نوح بزی

 

در آكار (باب آكار یكی از دروازه‌های شهر زرنج سیستان بود) تنِ او سر او باب طعام (باب الطعام نام یكی از دروازه‌های دیگر زرنج سیستان بود.)

این شعر دراز است اما اندكی یاد كریم و بَسّام كورد از آن خوارج بود كه به صلح نزد یعقوب آمده بودند، چون طریق (پسر) وصیف بدید اندر شعر، شعرها گفتن گرفت و ادیب بود و حدیث عمّار اندر شعر یاد كند، شعر:

هر كه نبود او بدل متهم

 

بر اثر دعوت تو كرد نعم

عمر زعمار بدان شد بری

 

كاوی خلاف آورد تا لاجرم

دید بلا بر تن و برجان خویش

 

گشت به عالم تن او در اَلَم

مكه حرم كرد عرب را خدای

 

عهد تو را كرد حرم در عجم

هر كه در آمد همه باقی شدند

 

باز فنا شد كه ندید این حرم

با زمحمد بن مخلّد هم سگزی بود، مردی فاضل بود و شاعر، نیز پارسی گفتن گرفت و این شعر را به گفت نظم:

جز تو نزاد حوّا، و آدم نكِشت

 

شیر نهادی به دل و بر منِشت (معادلی منشین پهلوی و منش فارسی نو و این تاء به جای نون پهلوی است كه هنوز در لهجه‌ی عامه باقی مانده است چنانكه در فرمایشت و خورشت و برشت می‌گویند.)

معجز پیغمبر مكی تویی

 

بكنش و بمنش و بگُوِشت

فخر كند عمار روزی (یاء علامت كسره است) بزرگ (روز بزرگ یعنی روز رستاخیز)

 

كوهمانم من كه یعقوب كشت

پس از آن هر كسی طریق شعر گفتن بر گرفتند اما ابتدا  اینان بودند و كس به زبان پارسی شعر یاد نكرده بود الابونواس میان شعر خویش سخن پارسی طنز را یاد كرده بود.» (تاریخ سیستان ص 209-212)

این مفصل‌ترین و قدیم‌ترین اشاره‌ییست كه راجع به آغاز شعر و ادب پارسی در كتب تاریخ آمده و سایر اشارات، اگر چه به زمانی قدیم‌تر از دوره‌ی یعقوب متوجه باشد، از قول صاحب تاریخ سیستان متأخّر تر است.

با توجه به شرحی كه نقل شده است محمدبن وصیف از دبیران یعقوب بن لیث است كه از اوایل عهد قدرت یعقوب با او بوده است و چنانكه خواهیم دید دوره‌ی امرای بعد از یعقوب را هم درك كرده و تا حدود سال 296-297 هجری هم آثاری از او داریم. نخستین شعر او ظاهراً بعد از سال 251 ساخته شده است زیرا از فخوای عبارت وی و اشعاری كه مقلّدان او ساخته‌اند معلوم است كه واقعه‌ی عمار موضوع اساسی اشعار آنان است و عمار خارجی در جمادی الآخر سال 251 كشته شد (تاریخ سیستان ص 207). بنابراین اگر قول صاحب تاریخ سیستان را باور داریم نخستین شعر پارسی دری كه به تقلید از قصاید و اشعار عربی ساخته شده باشد،‌ منسوب است به منتصف قرن سوم هجری.

محمد بن وصیف غیر از قصیده‌یی كه صاحب تاریخ سیستان چند بیت آن‌را آورده و باقی را به سبب درازی منظومه رها كرده است،‌ اشعار دیگری نیز داشت و از آن جمله است قطعه‌یی كه به سبب شكست رافع بن هرثمه و قتل او در سال 283 گفته است (تاریخ سیستان ص 253) و قطعه‌یی دیگر كه بعد از گرفتاری عمر و بن لیث به دست اسمعیل سامانی (287 هجری) ساخته و نزد او فرستاده است:

كوشش بنده سبب از بخشش است

 

كار قضا بود و ترا عیب نیست

بود و نبود از صفت ایزد ست

 

بنده‌ی در مانده‌ی بیچاره كیس

اول مخلوق چه باشد زوال

 

كار جهان اول و آخر یكیست

قول خداوند بخوان فاستقم

 

معتقدی شو و بر آن بربایست (تاریخ سیستان ص 260)

و قصیده‌ی دیگری كه بر اثر وقایع سال 296-297 و گرفتاری طاهر و یعقوب پسران محمد بن عمر وبن لیث به دست سبْكَری گفته است:

مملكتی بود شده بی قیاس

 

عمرو بر آن ملك شده بود راس

از حد هند تا بحد چین و ترك

 

از حد زنگ تا به حد روم و گاس (ظاهرا مرد «مملكة السریر» است كه كشور مستقلی بود در قفقاز شمالی (حواشی مرحوم بهار))

رأس ذنب گشت و بشد مملك

 

زرّ زده شد ز نحوست نحاس

دولت یعقوب دریغا به رفت

 

مانند عقوبت به عقب بر حواس

ای غمّا كه آمد و شادی گذشت

 

بود دلم دایم ازین پر هراس

هر چه بكردیم بخواهیم دید

 

سود ندارد ز قضا احتراس

ناس شدند نسناس آنگه همه

 

آن همه‌ی نسناس گشتند ناس

ملك ابا هزل نكرد انتساب

 

نور ز ظلمت نكند اقتباس

جهد و جد یعقوب باید همی

 

تا كه ز جده بدر آیدا یاس (ظاهراً مراد ایاس بن عبدالله مهتر عرب باشد كه یعقوب و عمرو را خدمت كرده بود و از طاهر كناره گرفت (از حواشی مرحوم بهار)- تاریخ سیستان ص 286-287)

 

اما از دو شاعر دیگر معاصر محمد بن وصیف، یعنی بسام كورد و محمد بن مخلّد اثر بعلاوه بر آنچه نقل كرد‌ه‌ایم دیده نشده است.

روایت تاریخ سیستان در اینكه محمد بن وصیف اقدم شعراییست كه به وزن‌های معمول در ادب فارسی (كه تا حدی نزدیك به اوزان عروضی عربست) شروع به ساختن شعر كرده،‌به نظر ما صحیح‌تر از سایر اقوال است و در اولین قصیده‌ی او و مقلدان وی از حیث لفظ و معنی و صوعبتی كه در گنجانیدن الفاظ عربی دیده می‌شود و اشكالی كه برای تطبیق كلمات و تركیبات فارسی با اوزان مورد انتخاب به نظر می‌رسد، آثار ابتدایی بودن شعر فارسی آشكار است و عجب در آن است كه در آخرین قصیده‌یی كه از محمد بن وصیف در دست داریم با نخستین قصیده‌ی او از حیث روانی و هسولت الفاظ و انطباق آن‌ها با اوزان منتخب فرق عمده‌یی مشهود می باشد. با این حال چون غیر از قول صاحب تاریخ سیستان اقوال دیگری هم در ذكر نخستین شاعر فارسی زبان موجود است در اینجا به نقل و نقد برخی از آن‌ها مبادرت می‌جوییم.

قول عوفی: نور الدین محمد بن محمد عوفی البخاری، صاحب كتاب مشهور لباب الالباب كه آن‌را در حدود 617-625 به نام ناصرالدین قباحه تألیف نموده است (رجوع شود به مقدمه‌ی مرحوم میرزا محمد خان قزوینی بر كتاب لباب‌الالباب ص یح – یط) در این باره بحثی منشیانه دارد (لباب الالباب چاپ لیدن ص 19-21) كه ما به ذكر خلاصه‌یی از آن قناعت می‌كنیم: «اول كسی كه شعر پارسی گفت بهرام گور بود ... در آن وقت كه از ملك مروی را انزعاجی افتاد از راه ضرورت به بادیه رفت و نشو و نماء او در میان اعراب اتفاق افتاد و بر دقایق لغت عرب واقف و عارف گشت... و او را شعر تازیست به غایت بلیغ و اشعار او مدوّن است و بنده در كتاب خانه‌ی سرپل بازارچه‌ی بخارا دیوان او دیده است و در مطالعه‌ در آورده است و از آنجا اشعار نوشته و یاد گرفته (بعد از این به ذكر حكایتی و دو قطعه‌ی عربی از بهرام گور مبادرت كرده است.) ... وقتی آن پادشاه در مقام نشاط و موقف انبساط این چند كلمه‌ی موزون به لفظ راند:

منم آن شیر گله منم آن پیل پیله

 

نام من بهرام گور كنیتم به وجبله

(در اصل نام من بهرام گور و ... ولی با توجه به مصراع اول معلوم است كه واو عطف در مصراع دوم زائد است.)

پس اول كسی كه سخن پارسی را منظوم گفت او بود. در عهد پرویز نوای خسروانی كه آن‌را باربد در صورت آورده است بسیار است فاما از وزن شعر و قافیت و مراعات نظایر آن دورست بدان سبب تعرض بیان آن كرده نیامد تا نوبت به دور آخر زمان رسید و آفتاب ملت حنیفی و دین محمدی سایه بر دیار عجم انداخت و لطیف طبعان فرس را با فضلاء عرب اتفاق محاوره پدید آمد و از انوار فضایل ایشان اقتباس كردند و بر اسالیب لغت عرب وقوف گفتند و اشعار مطبوع آبدار حظ كردند و به غور آن فرو رفتند و بر دقایق بحور و دوایر آن اطلاع یافتند ... و در آن وقت كه رایت دولت مأمون رضی الله عنه ... به مرو آمد در سنه‌ی ثلث و تسعین و مائة در شهر مرو خواجه زاده‌ی بود نام عباس با فضلی بی‌قیاس،‌ در علم شعر او را مهارتی كامل و در دقایق هر دو لغت او را بصارتی شامل، در مدح امیرالمومنین مأمون به پارسی شعر گفته بود و مطلع آن قصیده این است،‌شعر:

ای رسانیده به دولت فرق خود تا فرقدین

 

گسترانیده به جود و فضل در عالم یدین

 

 

مر خلافت را تو شایسته چو مردم دیده را

 

دین یزدان را تو بایسته چو رخ را هر دو عین

ور در اثناء این قصیده می‌گوید:

كس برین منوال پیش از من چنین شعری نگفت

 

مرزبان پارسی را هست با این نوع بین

 

 

لیك زان گفتم من این مدحت ترا تا این لغت

 

گیرد از مدح و ثناء حضرت تو زیب و زین

چون این قصیده در حضرت خلافت روایت كردند امیر المومنین او را به نواخت و هزار دینار عین مروی را صلت فرمود و به مزید عنایت و عاطفت مخصوص گردانید و چون فضلا آن بدیدند هر كس طبیعت برو بر گماشت و به قلم بیان بر صفحه‌ی زمان نقش فضلی نگاشت،‌بعد از وی كس شعر پارسی نگفت تا رد نوبت آل طاهر و آل لیث شاعری چند معدود خاستند و چون نوبت دولت آل سامان درآمد رایت سخن بالا گرفت و شعرا بزرگ پیدا آمدند و بساط فضایل را بسیط كردند و عالم نظم را نظامی دادند و شاعری را شعار ساختند.»

قول عوفی در اینجا به پایان رسید ولی پیش از آنكه به نقد آن پرداخته شود بهتر آن است برخی از اقوال دیگر را هم كه در این باره موجود است بیاوریم:

قول شمس قیس: شمس‌الدین محمد بن قیس الرازی نویسنده‌ی كتاب المعجم فی معاییر اشعار العجم كه در اوایل قرن هفتم هجری تألیف كرده است گوید: (المعجم چاپ تهران ص 148-151)

«... و همچنین ابتداء شعر پارسی به بهرام گور نسبت می‌كنند و در قصص ملوك عجم‌ آورده‌اند كه یزد گرد شاپور را كی پدر بهرام بوذهر فرزند كی می‌آمد هم در مبادی طفولیت در می‌گذشت. چون بهرام چهار ساله شد و امید بقاء او پدید آمد ... یزد گرم مندربن عمر و بن عدی لخمی را كی از دست او بر حیره پادشاه بود بخواند و بهرام را بدو سپرد و چند بزرگ را از اركان دولت با وی به حیره فرستاد تا در میان حیره در آن وقت نعمان بن مندربن عمر و بن مندزبن عمر و بن عدی بود ... و حمّاد بن ابی لیلی كه مدار روایت بیشتر اشعار عرب بروست چند قطعه‌ی تازی از اشعار بهرام مشتمل بر تفاخر و تكاثر از اهل حیره روایت می‌كند و آنچ عجم آن‌را اول اشعار پارسی نهاده‌اند و به وی نسبت كرده این است:

منم آن پیل دمان و منم آن شیر پیله

 

نام من بهرام گور و كنیتم بوجبله

و در بعضی كتب فرس دیده‌ام كه علماء عصر بهرام هیچ چیز از اخلاق و احوال او مستهجن ندیدند الاقول شعر. پس چون نوبت پادشاهی به دو رسید و ملك بر وی قرار گرفت آذرباد زرادشتان (در اصل: آذربادین زرادستان. تصحیح قیاسی است) حكیم پیش وی آمد و در معرض نصیحت گفت ای پادشاه بدانك انشاء شعر از كبار معایب ملوك و دنی عادات پادشاهانست ... بهرام گور از آن بازگشت و بعد از آن شعر نگفت و نشنود و فرزندان و اقارب خویش را از آن منع كرد و همانا از این افتاده است كه باربد جهرمی كی استاد بربطی بود بناء لحون و اغانی خویش در مجلس خسرو كی آن‌را خسروانی خوانند با آنك سربسر مدح و آفرین خسروست بر نثر نهاده است و هیچ از كلام منظوم در آن به كار نداشته (این قول نتیجه‌ی جهلی است كه قدماء نسبت به وجود شعر هجایی در ایران پیش از اسلام داشته‌اند.) و بعضی می‌گویند كی اول شعر پارسی ابوحفص حكیم بن احوص سغدی گفته است از سغد سمرقند و او در صناعت موسیقی دستی تمام داشته است،‌ابونصر فارابی در كتاب خویش ذكر او آورده است و صورت آلتی موسیقاری نام آن شهرود كه بعد از بوحفص هیچ كس آن‌را در عمل نتوانست آورد بر كشیده و می‌گوید او در سنه‌ی ثلثمائه‌ی هجری بوده است (در نسخه بدل صفحه‌ی 151: ثلاث و مائة) و شعری كی به وی نسبت می‌كنند این است:

آهوی كوهی در دشت چگونه دودا

 

چون دارد یار بی یار چگونه رودا

(در اصل: ندارد یار بی‌یار چگونه رودا، و صورت فوق در حاشیه‌ی نسخه‌ی المعجم است.)

قول علاء الدین دده: در كتاب محاضرة الاوایل و مسامرة الاواخر (منقول از احوال و اشعار رودكی تألیف آقای سعید نفیسی ج3 ص 1151) گوید: «اول من نظم الشعر الفارسی ابوالعباس حنوذالمروزی ذكره السیوطی و غیره فی طبقات العجم» و باز همین نویسنده در جای دیگر آن كتاب می‌گوید: «اول من تكلّم به العراق فی بلدة مروفی احوال الصوفیه و كانه فقیهاً محدثاً اماماً ابوالعباس المروزی شیخ التصوّف فی زمانه مات سنة ثلثمائة: اوایل السیوطی.»

قول احمد بن یحیی الهروی: شیخ الاسلام احمدبن یحیی بن محمد الحفید الهروی الشافعی (م. 906) گفته است: (احوال و اشعار رودكی ص 1151)

«اول من قال الشعر الفارسی بهرام بن یزد جرد بن سابور حیث قال:

منم آن پیل دمان و منم آن شیر گله

 

نام من بهرام گور و كنیتم بوجبله

وقیل الاول ابوحفص بن احوص من سغد سمرقند كان فی سنة ثلثمائة و الشعر هذا:

آهوی كوهی در دشت چگونه دودا

 

یار ندارد چگونه دودا (كذا)

قول دولتشاه: دولتشاه بن علاء الدوله‌ی سمرقندی در تذكرة الشعرا خود كه در حدود سال 892 تألیف شده است می‌نویسد: «علماء و فضلاء به زبان فارسی قبل از اسلام شعر نیافته‌اند و ذكر اسامی شعرا را نیافته‌اند اما درافواه افتاده كه اول كسی كه شعر گفت به زبان فارسی بهرام گور بود و سبب آن بود كه او را محبوبه‌ی بود كه وی را دل آرام چنگی می‌گفته‌اند ... و بهرام به او عاشق بود و آن كنیزك را دائم به تماشای شكارگاه بردی و دوست كامی و عشرت به هم كردی. روزی بهرام به حضور دل آرام در بیشه بشیری در آویخت و آن شیر را دو گوش گرفته بر هم بست و از غایت تفاخر بر زبان بهرام گذشت كه:

«منم آن پیل دمان و منم آن شیر یله»

و هر سخنی كه از بهرام واقع شدی دل آرام مناسب آن جوابی گفتی. بهرام گفت جواب این داری؟ دلارام مناسب این بگفت:

«نام بهرام تو را و پدرت بوجبله»

پادشاه را آن طرز كلام به مذاق موافق افتاد، به حكما این سخن را عرض كرد، در نظم قانونی پیدا كردند فامّا از یك بیت زیاده نگفتندی. ابوطاهر خاتونی (موفق الدوله ابوطاهر خاتونی متسوفی گوهر خاتون زوجه‌ی سلطان محمد بن ملكشاه و مردی شاعر و نویسنده بود. كتاب او قدیم‌ترین كتابی بوده است كه به زبان فاری و تذكره‌ی شعرا نوشته شده و مناقب الشعرا نام داشته است. رجوع شود به مقدمه‌ی لباب الالباب ص: و –ز) گفته كه به عهد عضدالدوله دیلمی هنوز قصر شیرین كه به نواحی خانقین است به الكل ویران نشده بود و در كتابه‌ی آن قصر نوشته‌ی یافتند كه به دستور فارسی قدیم است، این است:

هژبرا به گیهان انوشه بری

 

جهان‌را به دیدار توشه بدی

پس برین تقدیر معلوم شد كه پیش از اسلام شعر فارسی نیز می‌گفتند اما چون ملك اكاسره‌ی عجم به دست عرب افتاد و آن قوم مبارك به دین اسلام و ظاهر كردن شریعت می‌كوشیدند و راه و رسم عجم را می‌پوشیدند میشاید كه منع شعر نیز كرده باشند و یا از جهت قراءت شعر مجهول شده باشد و در زمان بنی امیه و خلفای بنی عباس كه خود حكام این دیار عرب بوده‌اند شعر و انشاء امثله به زبان عرب بوده و خواجه نظام الملك در سیر الملوك (مراد كتاب سیاستنامه است.) حكایت كند كه از زمان خلفای راشدین تا به وقت سلطان محمود غزنوی قانون و دفاتر وامثله و مناشیر از درگاه سلاطین به عربی می‌نوشته‌اند و به فارسی از درگاه سلاطین امثله نوشتن عیب بود و چون وقت وزارت عمیدالملك ابونصر كندری رسید كه او وزیر الب‌ارسلان بن چغری بیك سلجوقی بود از كم بضاعتی خود فرمود تا آن قاعده را برطرف ساختند و امثله را از دواوین سلاطین به فارسی نوشتند (اقدامی كه دولتشاه به عمیدالملك نسبت داده و آن‌را نتیجه‌ی كم بضاعتی او دانسته است در حقیقت از عمیدالملك نیست بلك عتبی در تاریخ یمینی آن‌را به ابوالعباس فضل‌بن احمد اسفراینی وزیر معروف سلطان محمود نسبت داده است كه اولین بار دستور داد دواوین را از عربی به فارسی بگردانند یعنی درست عكس عملی را انجام داد كه صالح‌بن عبدالرحمن كرد. لیكن این فرمان ابوالعباس بعد ازو به امر خواجه احمد بن حسن میمندی نقض شد.) و نیز حكایت كنند كه امیر عبدالله بن طاهر كه به روزگار خلفای عباسی امیر خراسان بود روزی در نیشابور نشسته بود شخصی كتابی آورد به تحفه پیش او نهاد، پرسید كه این چه كتابست؟ گفت این قصه‌ی وامق و عذراست و خوب حكایتی است كه حكما به نام انوشیروان جمع كرده‌اند. امیر عبدالله فرمود كه ما مردم قرآن خوانیم و به غیر از قرآن و شریعت پیغمبر ما را از این نوع كتاب در كار نیست و این كتاب تألیف مغانست و پیش ما مردود است و فرمود تا آن كتاب را در آب انداختند و حكم كرد كه در قلمرو (او) هر جا از تصانیف و مقال عجم كتابی باشد جمله را بسوزند از این جهت تا روز آل سامان اشعار عجم را ندیده‌اند اگر احیاناً نیز شعری گفته باشند مدوّن نكرده‌اند. حكایت كنند كه یعقوب ابن لیث صفار كه در دیار عجم اول كسی كه بر خلفای بنی عباس خروج كرد او بود، پسری داشت و (یعقوب) لیث او را دوست می‌داشت، روز عید آن كودك با كودكان دیگر جوز می‌باخت، امیر بسر كوی رسید و به تماشای فرزند ساعتی به ایستاد، فرزندش جوز جوز می‌باخت، امیر بسر كوی رسید و به تماشای فرزند ساعتی به ایستاد، فرزند جوز می‌باخت و هفت جوز بگو افتاد و یكی بیرون جست،‌امیر زاده ناامید شد پس از لمحه‌ی آن جوز بر سبیل رجع القهقری به جانب گو غلطان شد، امیرزاده مسرور گرشت و از غایت ابتهاج برزبانش گذشت، ع

غلطان غلطان همی‌رود تا لب گَو

یعقوب را این كلام به مذاق خوش آمد، ندما و وزرا را حاضر گردانیدند گفتند از جنس شعرست و ابودلف عجلی و الكعب به اتفاق به تحقیق و تقطیع مشغول شدند،‌این مصراع را نوعی از هزج یافتند، مصرعی دیگر به تقطیع موافق این مصرع افزودند و یك بیت دیگر موافق آن ساختند و دو بیتی نام كردند. چندگانی دو بیتی می‌گفتند تا آنكه لفظ دو بیتی نیكو ندیدند، گفتند كه این چهار مصراعی است،‌ رباعی می‌شاید گفتن و چند گاه اهالی فضایل به رباعی مشغول بودند و خوش خوش به اصناف سخنوری مشغول شدند...»

قول هدایت: رضا قلیخان هدایت در كتاب مجمع الفصحا آورده است: (ج 1 مقدمه)

«... در تواریخ كهن از شعرای زمان باستان سخنان موزون ذكر كرده‌اند و بعضی گفته‌اند كه اول كسی كه زبان به سخن موزون بر گشاد هوشنگ دوم پادشاه قدیم عجم بود و شعر بهرام گور خود مشهورست و همچنین شعر ابوحفص سغدی سمرقندی كه گفته، بیت:

آهوی كوهی در دشت چگونه بودا

 

او ندارد یار بی‌یار چگونه دودا

و قبل از زمان ملوك عجم و غیره نیز از حضرت آدم ابوالبشر در مرثیه‌ی هابیل شعر نقل كرده‌اند (مراد این دو بیت منسوب به آدم ابوالبشر است:

تغیرت البلاد و من علیها

 

و وجه الارض مغبّر قبیح

تغیر كل طعم و كل لون

 

و قَلّ بشاشة الوجه الصبیح

و نیز اشعار عربی از شعرای عرب كه در زمان ظهور حضرت نبوی (ص) گفته‌اند بسیار در میان است و چگونه می‌تواند شد كه عرب به لغت خود سخن موزون راند و عجم نتواند. پس ظاهرست كه اشعار قدیم شعرای عجم به سبب غلبه‌ی عرب از میان رفته چنانكه مشهورست كه تمام كتب و تواریخ عجمیان را اعراب سوختند ... (در اینجا همان قول دولتشاه راجع به عبدالله بن طاهر و قصه‌ی وامق و عذرا تكرار شده است.) چون مردم را قدغن بلیغ نمودند قاعده‌ی سخن فارسی و شعر متروك شد تا مدتی گذشت و اوضاع به نوعی دیگر گشت. باز فضلا و بلغا تجدید شعر و شاعری كردند چنانكه در زمان خلافت مأمون در خراسان فضلا او را مدایح گفتندی و صله‌ها گرفتندی از جمله خواجه ابوالعباس مروزی در سنه‌ی یكصدو هفتاد و سه از هجرت شعری فارسی آمیخته به عربی به مدح مأمون بر او بخواند و مأمون را خوش آمده و مبلغ یك هزار دینار زرعین به جهة خواجه وظیفه مقرّر كرد. گفته‌اند كه پس از بهرام و ابوحفص حكیم سغدی سمرقندی در نظم فارسی كسی بر خواجه‌ی مذكور تقدّم نداشته و بعد از وی در روزگار دولت آل طاهر و آل لیث حكیم حنظله‌ی بادغیسی و ابوشكور بلخی و محمود وَرّاق و فیروز مشرقی و جمعی دیگر از فضلا به گفتن شعر فارسی مبادرت جستند...»

***

این است نمونه‌یی از روایات متقدّمان و متأخّران در باب نخستین كسانی كه شعر فارسی گفته‌اند.

از مجموع این روایات چنین بر می‌آید كه اولین گویندگان شعر فارسی عبارتند از بهرام گور، عباس یا ابوالعباس مروزی، پسر یعقوب بن لیث، ابوحفص سغدی سمرقندی و چند تن دیگر كه بعد از این طبقه در عهد دولت آل طاهر و آل لیث ظهور كرده‌اند. باید دید صحّت این سخنان تا چه پایه است.

بهرام گور: پادشاه معروف ساسانی است كه در تاریخ به بهرام پنجم مشهور است و از 420 تا 438 میلادی سلطنت كرده است: از زندگی پر از تنعّم و جنگاوری‌ها و خوشگذرانی‌های او داستان‌های بسیار در كتب عربی و فارسی گرد آمده كه قسمت بزرگی از آن‌ها از كتب پهلوی نقل شده است و انتساب شعر عربی و یك بیت فارسی سرودست شكسته به او هم مانند رفتن به حیره و فرا گرفتن زبان عربی از قبیل همان افسانه‌هاست.

شعر فارسی كه به چند روایت از بهرام گور نقل شده است به صورتی است كه از اصلی برداشته شده و وزن و كلمات آن به تدریج تكامل یافته و اصلاح شده و به وزن عروضی در آمده است، بدین نحو:

منم آن شیر گله

 

منم آن پیل یله

نام من بهرام گور

 

كنیتم بوجبله

و در روایت دیگر:

منم آن پیل دمان و منم آن شیر یله

نام بهرام ترا و پدرت بوجبله

در چند روایت دیگر:

منم آن پیل دمان و منم آن شیر (ببر) یله (گله)

نام من بهرام گور و پدرم (كنیتم) بوجبله

در صورت نخستین شعر بهرام گور چهارم مصراع هفت هجایی مقفّی است و در دو صورت دیگر یك بیت بر وزن «فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن» در مصراع اول و «فاعلاتن فاعلاتن فعلاتن فعلن» در مصراع دوم و از متفرّعات بحر رمل مثمن است و معلوم است كه در ظرف چند قرن از صورت اول به صورت دوم در آمده و كلمات آن هم در ضمن این اصلاح وزن تغییر یافته و حتی كلماتی جدید بر آن افزوده شده است. پس استبعادی ندارد كه صورت اول هم از اصل دیگری برداشته شده باشد و آن اصل نیز طبعاً باید به لهجه‌یی دیگر و بدون آمیزش با زبان عربی باشد، یعنی لهجه‌ی پهلوی اتفاقاً این نتیجه را اشاره‌یی از ابن خرداذبه تأیید می‌كند كه او هنگام ذكر «شَلَنبه» گوید: «و شهر دماوند شَلَنبه است، بهرام گور گفته است:

منم شیر شَلَنبه

 

و منم ببر یله (ابن خرداذبه: المسالك و الممالك چاپ لیدن ص 118)

این شعر دو مصراع هفت هجایی پهلوی است كه فقط از حیث بلندی و كوتاهی هجاها و نه از جهت تعداد هجاها با شعر منسوب به بهرام گور در روایت عوفی تفاوت دارد و معلومست كه آن روایت نزدیك  است به اولین وقتی كه از این شعر پهلوی منسوب به بهرام گور خواسته‌اند یك شعر فارسی دری مخلوط به زبان عربی به وجود آورند. بنابراین شعر منسوب به بهرام گور اگر هم از او باشد اصلاً از اشعار پهلوی است نه شعر فارسی دری كه وزن آن به اوزان عروضی عرب نزدیك باشد.

عباس مروزی یا ابوالعباس مروزی یا ابوالعباس بن حنوذ المروزی به روایت سیوطی مردی فقیه و محدّث و شیخ تصوّف در زمان خود بود و به سال 300 هجری درگذشت. اگر روایت سیوطی و همچنین روایت همه‌ی كسانی كه قصیده‌ی «ای رسانیده ...» را به او منسوب داشته‌اند درست باشد، باید این قصیده در اواخر قرن سوم سروده شده باشد و بنابراین ابوالعباس نمی‌تواند نخستین شاعر فارسی دری باشد. قبول روایت عوفی و روایت هدایت كه او این قصیده را در سال 193 یا 173 یا 170 (هدایت در مقدمه‌ی جلد اول مجمع‌الفصحا گفته است كه ابوالعباس در سال 173 هنگام ورود مأمون به خراسان قصیده‌ی خود را به نام او ساخت و در ص 64 از همان مجلد این واقعه را به سال 170 هجری نسبت داده و هر دو باطل است.) هنگام خلافت مأمون ساخته است، هم با سایر روایات تاریخی مباینت دارد زیرا این هر دو سال مقدمّ بر دوره‌ی خلافت مأمون است. علاوه بر این بنابر هیچ یك از این روایات نمی‌توان قصیده‌ی منسوب به ابوالعباس را اصلی و غیر مجعول دانست زیرا این قصیده با سبك سخن و صنایع شعری از قبیل ترصیع و مماثله و تركیبات پخته و كامل عیار خود نمی‌تواند شعر قرن دوم و سوم باشد و حتی در قرن چهارم و پنجم هجری هم یك شاعر خراسانی و ماوراء الهنری این گونه شعر نمی‌ساخت و نسبت دادن این قصیده به قرن ششم خیلی عاقلانه‌تر است از آنكه آن‌را متعلّق به قرن دوم یا سوم بدانیم و اگر تصوّر كنیم كه عباس یا ابوالعباس نامی در قرن دوم شعری ساخته و در آن مأمون را مدح كرده باشد باید شعر او غیر از این و از قبیل شعر ابوالینبغی و شعر كودكان بلخ و امثال آن بوده باشد.

ابوحفص حكیم بن احوص سغدی سمرقندی: كه برخی او را اولین شاعر فارسی گوی دانسته (هدایت گفته است كه : «در نظم پارسی پس از بهرام گور مقدم فارسی گویان و در مائه اولی بوده» مجمع الفصحا ج 1 ص 64) و شعر او را به روایت‌های مختلف (در مصراع دوم) ضبط كرده‌اند به هیچ روی نمی‌تواند نخستین شاعر فارسی گوی باشد. این «ابوحفص حكیم بن احوص» مشهور به «ابن الاحوص» از موسیقیدانان مشهور بود و شهرود از مخترعات اوست كه علی الظاهر در اوایل قرن چهارم پدید آورده است چنانكه ابوعبدالله محمد بن احمد خوارزمی اختراع آن آلت را به دست حكیم بن احوص در سال 300 هجری دانسته است (مفاتیح العلوم خوارزمی چاپ قاهره ص 137) و شمس قیص چنانكه دیده‌ایم از فارابی نقل كرده است كه ابوحفص شهرود را در تاریخ سیصد هجری اختراع كرده و صفی الدین ارموی در رساله‌ی شرفیه‌ی خود اختراع آلت مذكور را به دست ابوالاحوص در سال 306 هجری دانسته است. (استاد محترم آقای سعید نفیسی همه‌ی این اقوال را در كتاب احوال و اشعار رودكی ج 3 ص 1150 – 1154 گرد آورده‌اند.)

پس ابوحفص حكیم بن احوص سغدی سمرقندی موسیقیدان و شاعری در اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم بوده است نه به قول هدایت مقدم شعرای فارسی زبان.

مصراع منسوب به پسر یعقوب لیث كه مبنای وزن و نوع رباعی شده و دولتشاه آن‌را جزو نخستین اشعار فارسی ذكر كرده مأخوذ از افسانه‌ییست كه راجع به پیدا شدن وزن رباعی وجود داشته و شمس قیس آن‌را به تفصیل آورده است. (المعجم فی معاییر اشعار العجم چاپ تهران ص 83-85)

با توجه به روایات منقول و بحث‌ها و نقدهایی كه راجع به آن‌ها شده معلوم می‌شود كه روایت صاحب تاریخ سیستان از سایر روایات صحیح‌تر است اما این صحت نسبی است و هیچگاه دلیل آن نمی‌شود كه محمد بن وصیف و دو شاعر معاصر او را واقعاً اقدم شعرای فارسی گوی بدانیم چه در كتب ادب و تراجم نام شعرای دیگری هم آمده است كه در اوایل و اواسط قرن سوم می‌زیسته‌اند مانند حنظله‌ی بادغیسی و محمود ورّاق هروی، و گویندگانی دیگر را هم نام برده‌اند كه در نیمه‌ی دوم قرن سوم می‌زیسته‌اند مانند فیروز مشرقی و ابوسلیك گرگانی. پس لازم است كه درذیل این مقدّمه اشاره‌یی به احوال و اشعار آنان نیز كنیم:

حنظله‌ی بادغیسی: صاحبان كتب ادب و تراجم او را از معاصران دولت آل طاهر شمرده‌اند و عوفی این دو بیت را از او ذكر كرده است: (لباب الالباب ج 2 ص 2)

یارم سپند اگر چه بر آتش همی فگند

 

از بهر چشم تا نرسد مرو را گزند

او را سپند و آتش ناید همی بكار

 

با روی همچو آتش و با خال چون سپند

و نظامی عروضی (چهار مقاله چاپ لیدن ص 26) گفته است كه احمد بن عبدالله لخجستانی روزی در بادغیس این دو بیت را در دیوان حنظله‌ی بادغیسی خواند:

مهتری گر به كام شیر درست

 

شو خطر كن ز كام شیر بجوی

یا بزرگی و عزّ و نعمت و جاه

 

یا چو مردانت مرگ رو با روی

این احمد بن عبدالله الخجستانی از امرای آل طاهر بود كه بعد از انقراض آن سلسله به خدمت امرای صفاری رفت و در خراسان مقامات عالیه یافت تا در سال 262 به دست غلامان خود كشته شد. (كامل التواریخ حوادث 262) نسبت استماع دو بیت اخیر را به جدّ سامانیان هم داده‌اند (تاریخ گزیده ص 20) هدایت گفته است (مجمع الفصحا ج 1 ص 199) كه ظهور حنظله‌ی بادغیسی در سده‌ی دوم از هجرت بود و وفاتش در سنه‌ی 219 اتفاق افتاد. سال وفات او در شاهد صادق 220 ذكر شده و قبول هر یك از این دو تاریخ برای وفات شاعر بسیار دشوار است ولی از روی قرائن مختلف می‌توان به تحقیق گفت كه حنظله در نیمه‌ی اول قرن سوم هجری می‌زیست و اگر چنین باشد زمان شاعری او مقدّم بر عهد شعرای دربار یعقوب بن لیث بوده است. اما ابیاتی كه به حنظله نسبت در انسجام و فصاحت به درجه‌یی است كه آن‌ها را با قیاس به اشعار اواخر قرن سوم منسوب به این شاعر بعد از او بنا بر رسم معهود اصلاح شده باشد. هدایت حنظله را معاصر فیروز مشرقی و وفات فیروز را در 283 دانسته و بنابرین خود قول خویش را نقض كرده است.

محمود ورّاق هروی – هدایت او را «معاصر ملوك طاهریه و صفاریه» دانسته و گفته است »تاریخی نیكو قلمی نموده گویند كنیزكی داشته صاحب حُسن صورت و محمد بن طاهر طالب آن شده با دو همیان زر به خانه‌ی او اندر آمده چون معلوم نمود كه خواجه و كنیزك را به یكدیگر تعلّق خاطر است آن خواهش را عین بی‌انصافی دانسته زرها را به خواجه بخشیده بیرون آمد! از اشعار او چیزی در میان نیست الا این دو بیت. وفاتش در سنه‌ی 221 (بوده است).

نگارینا به نقد جانت ندهم

 

گرانی در بهار ارزانت ندهم

گرفتستم به جان دامان وصلت

 

نهم جان از كف و دامانت ندهم» (مجمع الفصحا ج 1 ص 511)

درباره‌ی سال وفات و شعر روان و منسجم این شاعر هم همان اعتراض در میان است كه درباره‌ی حنظله‌ی بادغیسی داشتیم.

فیروز مشرقی: تذكره نویسان او را معاصر عمر و بن لیث (265-287) دانسته و وفات او را در سال 283 نوشته و این دو بیت را از او نقل كرده‌اند:

مرغیست خدنگ ای عجب دیدی

 

مرعی كه شكار او همه جانا

داده پر خویش كركسش هدیه

 

تا نه بچه‌اش برد به مهمانا (این مصراع را همه جا «تا بچه‌اش را برد به مهمانا» ضبط كرده‌اند و صورت منتخب در فوق صحیح است.)

 

***

 

سرو سیمین ترا در مشك تر

 

زلف مشكین تو سر تا پا گرفت

و این ابیات را نیز به نام او در لغت فرس و المعجم یافته‌ایم:

بخطّ و آن لب و دندانش بنگر

 

كه همواره مرا دارند در تاب

یكی همچون پرن بر اوج خورشید

 

یكی چون شایوَرد از گرد مهتاب (لغت فرس اسدی چاپ تهران ص 87)

 

***

 

نوحه گر كرده زبان چنك حزین از غم گل

 

موی بگشاده و بر روی زنان ناخونا

گه قنینه به سجود افتد از بهر دعا

 

گه زغم برفگند یك دهن از دل خونا (المعجم چاپ تهران ص 224)

معاصر فیروز مشرقی بود. منوچهری او را در شمار شعرای قدیم خراسان ذكر كرده و نام وی را هم ردیف استادان بزرگ پیش از خود آورده است.

(بوالعلاء و بوالعباس و بوسلیك و بومثل

 

و آنكه آمد از نوایح و آنكه آمد از هری)

ابیات ذیل در تذكره‌ها به نام او ضبط است:

خون خود را گر بریزی بر زمین

 

به كه آب روی ریزی در كنار

بت پرستنده به از مردم پرست

 

پند گیر و كار بند و گوش دار

 

***

 

به مژه دل ز من بدزدیدی

 

ای به لب قاضی و به مژگان دزد

مزدخواهی كه دل زمن ببری

 

این شگفتی كه دید دزد به مزد

 

منابع

ذبیح الله صفا، «تاریخ ادبیات در ایران»، 5 مجلد، جلد 1، تهران، چاپ پانزدهم، انتشارات فردوس، 1378 ش

«تاریخ سیستان»، به کوشش محمد تقی بهار، تهران، 1314 ش

عوفی، محمد، «لباب الالباب»، به کوشش ادوارد براون، لیدن، 1906 م

المعجم فی معاییر اشعار العجم

سعید نفیسی، «محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی»، تهران، 1336 ش

دولتشاه سمرقندی، «تذکرةالشعراء»، لیدن 1901 م

مروزی، فتوحی، «مجمع الفصحاء»، چاپ سنگی، ج 1.
عوفی، محمد، «لباب الالباب»، به کوشش ادوارد براون، لیدن، 1906 م

عزالدین ابن اثیر الجزری، «الکامل فی التاریخ»، 14 مجلد، طبع تونبرگ، لیدن، 76-1866، مصر، 9 مجلد، 1348 هـ.ق

حمدالله مستوفی، «تاریخ گزیده»، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، امیرکبیر، 1362 ش

اسدی طوسی، ابومنصور احمد بن علی، «لغت فرس»، تصحیح فتح الله مجتبایی و علی اشرف صادقی، تهران، خوارزمی، 1365 ش.

 

7