خیام

خواجه امام، حجهالحق، حكیم ابوالفتح (یا: ابوحفض) عمربن ابراهیم الخیامی (الخیام، خیام) نیشابوری از حكما، و ریاضیدانان و شاعران بزرگ ایران در اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم است.1 بیهقی درباره او مینویسد كه «نیسابوری المیلاد و الآباء والاجداد» بوده است. سال ولادت او معلوم نیست و ابتدای زندگی وی هم آشكار نیست. مرحوم عباس اقبال آشتیانی در مقاله خود كه در مجله شرق دارد و در ذیل همین صحیفه بدان اشاره شده است وی را از شاگردان ابن سینا دانسته و دلایلی درین باره اقامه كرده است. از جمله آن دلایل است یكی تصریح خیام در رساله كون و تكلیف كه خیام آن را به عربی در سال 473 در جواب یكی از شاگردان شیخالرئیس به نام ابونصر محمد بن عبدالرحیم نسوی نوشته بود. در آنجا چنین گفت: «این مسأله از مسائلی است كه اكثر مردم در آن متحیر ماندهاند تا آنجا كه عاقلی نیست كه درین باب تحیر او را به ستوه نیاورده باشد شاید من و معلم من افضل المتأخرین شیخالرئیس ابوعلی حسین بن عبدالله بن سینای بخاری اعلی الله درجه كه درین خصوص امعان نظر كردیم...».

اگر این سخن خیام از مقوله اظهار ادب نباشد پس باید وی در حدود 428 كه سال وفات بوعلیست جوان پختهای بوده و بنابراین ولادت او در اوایل قرن پنجم اتفاق افتاده باشد ولی با توجه به سنین وفاتی كه برای خیام ذكر شده قبول این نظر دشوارست زیرا باید نزدیك یكصد و بیست سال عمر كرده باشد و حال آن كه در بیان احوال او هیچگاه به سن زیاد و پیری خارقالعادهای اشاره نشده است.

قدیمترین مأخذی كه در آن از خیام نامی آمده چهارمقاله نظامی عروضی است و خلاصه سخن نظامی درباره وی آنست كه به سال 506 در كوی بردهفروشان بلخ به خدمت خواجه امام عمر خیامی رسید و در میان مجلس عشرت از وی شنید كه میگفت «گور من در موضعی باشد كه هر بهاری شمال بر من گل افشان میكند» و چون در سال 630 به نیشابور رسید چند سال (یا چهار سال) بود كه از وفات او میگذشت و نیز درباره اختیار او در نجوم حكایتی دارد.

بعد از نظامی عروضی، ابوالحسن علی بن زید بیهقی، كه خود خیام را در ایام جوانی ملاقات كرده بود، شرحی مفصل درباره خیام دارد. خلاصه سخن وی درباره خیام چنین است: الدستور الفیلسوف حجهالحق عمربن ابراهیم الخیام در نیشابور ولادت یافته و نیاكان او هم از آن شهر بودهاند و او خود تالی ابوعلی در اجزاء علوم حكمت بود جز آن كه خوبی تند داشت، ذكای او چندان بود كه در اصفهان هفت بار كتابی را خواند و حفظ كرد و چون به نیشابور بازگشت آن را املا نمود و بعد از آن كه املای او را با نسخه اصل مقابله كردند بین آنها تفاوت بسیار ندیدند. وی در تصنیف و تعلیم ضنت داشت و من ازو تصنیفی ندیدهام مگر كتابهای: مختصر فی الطبیعیات، رساله فیالوجود، رساله فی الكون والتكلیف. خیام در لغت و فقه و تواریخ عالم بود و گویند كه امام عمر (یعنی خیام) روزی بر شهابالاسلام عبدالرزاق پسر فقیه اجل ابوالقاسم عبدالله بن علی وزیر سلجوقی و برادرزاده نظامالملك وارد شد. وزیر با امام القراء ابوالحسن الغزال نشسته بود و با یكدیگر درباره اختلاف قراء در آیهای از آیات قرآن سخن میگفتند. چون خیام درآمد شهابالاسلام گفت اینك مرد خبیری را یافتهایم! آنگاه از امام پرسید و او وجوه اختلاف قرا و علل هر یك از آنها را در مورد آیه مذكور بگفت و قرائتهای شاذ و علل آنها را ذكر كرد و یك وجه را بر سایر وجوه برتری داد. اما در اجزای حكمت از ریاضیات و معقولات آگاهترین كسان بود، روزی امام حجهالاسلام محمدالعزالی نزد او رفت و ازو سؤالی در تعیین یك جزء از اجزای قطبی فلك كرد. امام عمر در جواب او سخن را به درازا كشاند لیكن از خوض در موضع نزاع خودداری كرد، و این خوی خیام بود، و بهرحال سخن او چندان طول كشید تا نیمروز فرارسید و مؤذّن بانگ نماز در داد. امام غزالی گفت: «جاءالحق و زهقالباطل!» و از جای برخاست.

روزی در ایام كودكی سنجر كه وی را آبله دریافته بود، امام عمر به خدمت او رفت و بیرون آمد. وزیر مجیرالدوله از وی پرسید: او را چگونه یافتی و به چه چیز علاجش كردهای؟ امام گفت: این كودك مخوف است! خادم حبشی این سخن را بشنود و به سلطان رساند. چون سلطان از آبله برست بغض امام عمر را به سبب آن سخن در دل گرفت و هیچگاه دوستش نمیداشت در صورتی كه سلطان ملكشاه او را در مقام ندما مینشاند و خاقان شمسالملوك در بخارا بسیار بزرگش میداشت و خیام با او بر تخت مینشست. آنگاه بیهقی حكایتی از امام عمر مربوط به روزی كه در خدمت ملكشاه نشسته بود و همچنین داستان نخستین ملاقات خود را با خیام و دو سؤالی كه خیام درباره یكی از ابیات حماسه و یك موضوع ریاضی ازو كرده بود، میآورد و میگوید: داماد خیام امام محمد البغدادی برایم حكایت كرده است كه خیام با خلالی زرین دندان پاك میكرد و سرگرم تأمل در الهیات شفا بود، چون به فصل واحد و كثیر رسید خلال را میان دو ورق نهاد و وصیت كرد و برخاست و نماز گزارد و هیچ نخورد و هیچ نیاشامید و چون نماز عشاء بخواند به سجده رفت و در آن حال میگفت: خدایا بدان كه من ترا چندان كه میسر بود بشناختم، پس مرا بیامرز! زیرا شناختِ تو برای من به منزله راهیست به سوی تو! و آنگاه بمرد.

شهرزوری بر آنچه بیهقی آورده مطلب تازهای اضافه نمیكند و تنها در پایان سخن خود گوید او را اشعار نیكویی به پارسی و تازی است.

قفطی در اخبارالحكما عمرخیام را امام خراسان دانسته و مطلب تازهای كه در حال او آورده آنست كه وی به تعلیم علوم یونان اشتغال داشت و معلمین را از راه تطهیر حركات بدنی و تنزیه نفس انسانی بر طلب واحد تحریض میكرد. به همین سبب متأخرین صوفیه با توجه به چیزی از ظواهر شعر او خواستهاند او را به طریقه خود نسبت دهند و آن اشعار را در مجالس خود بخوانند و حال آن كه باطن آنها به منزله مارهای گزندهای برای شریعت است. چون اهل زمان بر دین او طعن زدند بر جان خود بیمناك شد و عنان زبان و قلم را از گفتار بكشید...2

زكریا بن محمود قزوینی3 داستانی از مخالفت فقها را با خیام آورده و گفته است یكی از آنان هر روز صبح پیش از برآمدن آفتاب نزد او میرفت و درس حكمت میخواند و چون به میان مردم میآمد از او به بدی یاد میكرد. عمرخیام یك بار چند تن را با طبل و بوق در خانه خود پنهان كرد. چون فقیه به عادت خود به خانه وی آمد فرمان داد تا طبلها و بوقها را به صدا درآورند. مردم از هر سوی در خانه او گرد آمدند. عمر گفت: «ای مردم نیشابور این فقیه شماست كه هر روز در همین هنگام نزد من میآید و درس حكمت میآموزد و آنگاه پیش شما از من به نحوی كه میدانید یاد میكند. اگر من همان باشم كه او میگوید پس چرا از من علم میآموزد و اگر چنین نیست پس چرا از استاد خود به بدی یاد میكند!».

از جمله مطالبی كه در كتب بعدی درباره خیام آمده داستان مجعول دوستی خیام و حسن صباح و خواجه نظامالملك از اوان كودكی و هم درسی نزد یك استاد است كه نخست از كتاب سرگذشت سیدنا در كتاب جامعالتواریخ رشیدالدین فضلالله نقل شده و از آن كتاب به كتب دیگری از قبیل تاریخ گزیده و روضهالصفا و حبیبالسیر و تذكره دولتشاه راه جسته است. اگرچه این هر سه بزرگ معاصر یكدیگر بودهاند لیكن تصور همشاگردی آنان بعید به نظر میآید زیرا وفات خیام چنان كه خواهیم گفت در حدود سالهای 509 یا 517 یا سنین دیگر است كه ذكر كردهاند و وفات حسن صباح در سال 518 اتفاق افتاده و اگر این سه در كودكی با نظامالملك در نزدیك استاد درس میخواندند میبایست با وزیر سلجوقیان هم سال باشند و چون خواجه به سال 408 ولادت یافته بود پس ناگزیر سن دو هم درس او هنگام وفات میبایست به قریب یكصد و بیست رسیده باشد و چنین امر غریبالاتفاقی در شرح حال این دو بزرگ به نظر نرسیده است.

خلاصه سخن درباره خیام آنست كه وی از مشاهیر حكما و منجمین و اطبا و ریاضیان و شاعران بوده است. معاصران او وی را در حكمت تالی بوعلی میشمردند و در احكام نجوم قول او را مسلم میداشتند و در كارهای بزرگ علمی از قبیل ترتیب رصد و اصلاح تقویم و نظایر اینها بدو رجوع میكردند.4 برای حكیم سفرهایی به سمرقند و بلخ و هرات و اصفهان و حجاز ذكر كرده و گفتهاند كه با همه فرزانگی مردی تندخوی بود و به سبب تفوّه به حقایق و اظهار حیرت و سرگشتگی در حقیقت احوال وجود و تردید در روزشمار و ترغیب به استفاده از لذایذ موجود و حال، و امثال این مسائل كه همه خارج از حدود ذوق و درك مردم ظاهربین است، مورد كینه علمای دینی بود. درباره او گفتهاند كه در تعلیم و تصنیف ضنّت داشت. ضنّت در تألیف نسبت بیمعنایی به نظر میآید، ولی بخل در تعلیم شاید بر اثر آن بود كه حكیم شاگردی كه شایسته درك سخنان او باشد نمییافت.

وفات خیام را غالباً در سنین 509 (روایت تاریخالفی) و 517 نوشتهاند. نظامی عروضی چنان كه دیدهایم او را به سال 506 (ست و خمسمأئه) به شهر بلخ در كوی بردهفروشان در سرای امیرابوسعید جرّه ملاقات كرده بود5 و بنابراین خیام تا سال 506 زنده بود. عروضی در دنبال سخنان خود آورده است كه چون به سال 530 به نشابور رسید چهار (ن: چند) سال بود تا آن بزرگ روی در نقاب خاك كشیده بود. اگر به نقل بعضی از نسخ كه «چهار سال» ضبط كردهاند اعتماد كنیم وفات استاد در حدود 526 یا 527 اتفاق افتاده بود و اگر چند سال صحیح باشد باید در یكی از سنین بین 506 و 530 فوت كرده باشد. مرحوم عباس اقبال آشتیانی در تحقیقی كه درباره احوال خیام كرده سال 517 را صحیحترین قول درباره سال وفات خیام شمرده است.6

خیام اشعاری به پارسی و تازی و كتابهایی بدین دو زبان دارد. از آثار علمی او پیش ازین در فصل علوم عقلی سخن گفتهایم و هنگام تحقیق در نثر فارسی این دوره، نامی از كتب منثور فارسی او هم به میان خواهد آمد. در اینجا باید درباره رباعیات خیام مختصری بگوییم:

درباره رباعیات خیام تحقیقات فراوانی به زبان فارسی و زبانهای دیگر صورت گرفته است. استقبال بینظیری كه از خیام و افكار او در جهان شده باعث گردیده است كه این رباعیات به بسیاری از زبانها ترجمه شود و بسی از این ترجمهها با تحقیقاتی درباره احوال و آثار و افكار خیام همراه باشد. خاورشناسان نیز در این باب تحقیقات مختلف دارند.7 تحقیق مفصل و پردامنه درباره رباعیات خیام و نسخ مختلف قدیم و جدید آنها و اینكه كدامیك از آن همه رباعیات كه به خیام نسبت میدهند اصلی است و كدام منسوب و غیراصلی، در این مختصر ممكن نیست و باید به تحقیقاتی كه به همین منظور شده است مراجعه كرد. بعضی از رباعیات خیام یا منسوب بدو منشاء افسانههایی شده است و سبب شهرتی كه رباعیهای فلسفی او هم از روزگار شاعر حاصل كرده بود، بسیاری از رباعیهای فلسفی دیگر شاعران پارسی گوی به وی نسبت داده شده است و به همین سبب است كه هر چه به دورههای اخیر نزدیك شویم عدد رباعیات منسوب به خیام بیشتر میشود. اما رباعیهایی كه در كتب قدیم از قبیل مرصادالعباد، و جهانگشای جوینی، و تاریخ گزیده و مجموعه نزههالمجالس كه به سال 731 نوشته شده و نسخهای از آن در كتابخانههای استانبول موجود است و مجموعه مونسالاحرار كه به سال 731 استنساخ شده و جُنگی كه به سال 750 ترتیب یافته و در كتابخانه مجلس موجود است و یك مجموعه كهن دیگر از همان كتابخانه به سال 750 ترتیب یافته و در كتابخانه مجلس موجودست و یك مجموعه كهن دیگر از همان كتابخانه مجموعاً 57 رباعی است. دو مرحوم مغفور محمدعلی فروغی و دكتر قاسم غنی در مقدمهای كه بر مجموعهای از رباعیات خیام نوشتهاند بر روی هم 66 رباعی را مسلماً و به یقین از خیام شمردهاند و با توجه به سبك این رباعیها از مجموع رباعیاتی كه به اسم خیام شهرت یافته 178 رباعی را از او دانسته و طبع كردهاند.

رباعیهای خیام بسیار ساده و بیآرایش و دور از تصنع و تكلف و با این حال مقرون به كمال فصاحت و بلاغت و شامل معانی عالی و جزیل در الفاظ موجز و استوارست. در این رباعیها خیام افكار فلسفی خود را كه غالباً در مطالبی از قبیل تحیر یك متفكر در برابر اسرار خلقت و تأثر از ناپیدایی سرنوشت آدمیان است، بیان میكند. او برای آدمیان بازگشتی را كه اهل ادیان معتقدند، قائل نیست و چون فنای فرزندان آدم را از مصائب جبرانناپذیر میشمارد، میخواهد این مصیبت آینده را با استفاده از لذات آنی جبران كند.

این رباعیها را خیام غالباً در دنبال تفكرات فلسفی خود سروده و قصد او از ساختن آنها شاعری و درآمدن درزی شعرا نبوده و به همین سبب وی در عهد خود شهرتی در شاعری نداشته و به نام حكیم و فیلسوف شناخته میشده است و بس. اما بعدها كه رباعیهای لطیف فیلسوفانه وی شهرتی حاصل كرد نام او در شمار شاعران درآمد و بیشتر درین راه مشهور گردید و طریقه او مقبول بعضی از شاعران قرار گرفت و بسیاری از آثار آنان در شمار گفتههای خیام درآمد و رباعیهای فیلسوفانه معدود او فزونی یافت و همچنان كه دیدهایم در نسخ اخیر بالغ بر چند صد رباعی گردید.

به خیام اشعار دیگری غیر از رباعیات نیز نسبت دادهاند و از آن جمله این ابیات عربیست:

 

زَجَّیتُ دَهراً طویلا فی التماسِ اخٍ
فكم اَلفتُ و كم آخیتُ غیرَ اخٍ
و قلتُ للنفسِ لَمّاعَزَّ مطلبُها

یرعی و دادی اذا ذوخَّلةٍ خانا
و كم تندُلتُ بالا خوان اخو انا
بالله لا تألفی ما عشتَ انسانا

*****

العقلُ یعجبُ فی تصرّفِه
فنوالها كالرّیح منقلب

ممّن علی الا یام یتَّكل
و نعیمها كالظّل منتقل

 

قصیده ذیل را آقای مجتبی مینوی استاد دانشگاه تهران در آخر نسخهای از رباب نامه سلطان ولد پسر مولوی كه در موزه قونیه محفوظست و قبل از سال 704 كتابت شده، به نام خیام یافته است:8

 

رهی نمود مرا راست سوی آب حیات
نخست گفت كه از كردگار دانش خواه
حیات خویش بر آن گونه بی
قرار مكن
تو در ترازوی محشر نشسته
ای و هنوز
و گر غرض ز صلات و صیام فرمانست
و گر زحكمت كار صلات بی
خبری
به راه حج شتابی و مال صرف كنی
نخست قاضی حاجات را طلب پس حج
تو مایه همه اشیایی ار چه یك چیزی

شبی به شهر ری اندر مفلسفی زقضاوت
اگر بخوانی بر آسمان به شب دعوات
كه بر تو زار بگرید پس از حیات ممات
دل تو منتظر حشر و قصه عرصات
تو سرمپیچ ز فرمان صوم و ورد صلات
تر گر صلات پرستی بود صلات تولات
ز راه دور همی تا برآوری حاجات
نخست معرفت نفس جوی پس عرفات
چنانكه صورت آحاد مایه عشرات

از رباعیات اوست:

چون عهده نمیشود كسی فردار را
می نوش به ماهتاب ای ماه كه ماه

حالی خوش دار این دل پر سودا را
بسیار بتابد و نیابد ما را

*****

در دایرهای كآمدن و رفتن ماست
كس می نزند دمی درین عالم راست

آن را نه بدایت نه نهایت پیداست
كاین آمدن از كجا و رفتن بكجاست

*****

هر ذره كه بر خاك زمینی بودست
گرد از رخ نازنین به آزرم فشان

خورشید رخی زهره جبینی بودست
كآن هم رخ و زلف نازنینی بودست

*****

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
این سبزه كه امروز تماشاگه ماست

بی باده گلرنگ نمیباید زیست
تا سبزه خاك ما تماشاگه كیست

*****

ای آمده از عالم روحانی تفت
می خور چو ندانی از كجا آمده
ای

حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
خوش باش ندانی بكجا خواهی رفت

*****

این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
هر كس سخنی از سر سودا گفتند

كس نیست كه این گوهر تحقیق بسفت
زان روی كه هست كس نمی
داند گفت

*****

این یك دو سه روزه نوبت عمر گذشت
هرگز غم دو روز فرا یاد نگشت

چون آب به جویبار و چون باد به دشت
روزی كه نیامدست و روزی كه گذشت

*****

بر چهره گل نسیم نوروز خوشست
از دی كه گذشت هر چه گویی خوش نیست

در صحن چمن روی دلافروز خوشست
خوش باش و ز دی مگو كه امروز خوشست

*****

پیش از من و تو لیل و نهاری بودست
هر جا كه قدم نهی تو بر روی زمین

در هر قرنی بزرگواری بودست
آن مردمك چشم نگاری بودست

*****

اجزای پیالهای كه در هم پیوست
چندین سرو و پای نازنین از سر دست

بشكستن آن روا نمیدارد مست
بر مهر كه پیوست و به كین كه شكست

*****

دارنده چو تركیب طبایع آراست
گر نیك آمد شكستن از بهر چه بود

از بهر چه او فگندش اندر كم و كاست
ور نیك نیامد این صور عیب كراست

*****

دریاب كه از روح جدا خواهی رفت
می نوش ندانی از كجا آمده
ای

در پرده اسرار فنا خواهی رفت
خوش باش ندانی بكجا خواهی رفت

*****

فصل گل و طرف جویبار و لب كشت
پیش آر قدح كه باده نوشان صبوح

با یك دو سه اهل و لعبتی حورسرشت
آسوده ز مسجدند و فارغ ز كنشت

*****

گویند كسان بهشت با حور خوشست
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

من میگویم كه آب انگور خوشست
كآواز دهل شنیدن از دور خوشست

*****

مهتاب به نور دامن شب بشكافت
خوش باش و میندیش كه مهتاب بسی

می نوش دمی بهتر از این نتوان یافت
اندر سر خاك یك بیك خواهد تافت

*****

می خوردن و شاد بودن آیین منست
گفتم به عروس دهر كابین تو چیست

فارغ بودن ز كفر و دین دین منست
گفتا دل خرم تو كابین منست

*****

این كوزه كه آبخوراه مزدوریست
هر كاسه می كه در كف مخموریست

از دیده شاهی و دل دستوریست
از عارض مستی و لب مستوریست

*****

می لعل مذابست و صراحی كانست
آن جام بلورین كه ز می خندانست

جسم است پیاله و شرابش جانست
اشكی است كه خون دل در او پنهانست

*****

می نوش كه عمر جاودانی اینست
هنگام گل و باده و یاران سرمست

خود حاصلت از دور جوانی اینست
خوش باش دمی كه زندگانی اینست

*****

نیكی و بدی كه در نهاد بشر است
با چرخ مكن حواله كاندر ره عقل

شادی و غمی كه در قضا و قدرست
چرخ از تو هزار بار بیچاره
ترست

*****

چون عمر بسر رسد چه شیرین و چه تلخ
می نوش كه بعد از من و تو ماه بسی

پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ
از سلخ به غره آید از غره به سلخ

*****

آنان كه محیط فضل و آداب شدند
ره زین شب تاریك نبردند برون

در جمع كمال شمع اصحاب شدند
گفتند فسانه
ای و در خواب شدند

*****

تا راه قلندری نپویی نشود
سودا چه پزی تا كه چو دلسوختگان

رخساره به خون دل نشویی نشود
آزاد به ترك خود نگویی نشود

*****

این قافله عمر عجب میگذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری

دریاب دمی كه از طرب میگذرد
بیش آر پیاله را كه شب می
گذرد

*****

هرگز دل من ز علم محروم نشد
هفتاد و دو سال فكر كردم شب و روز

كم ماند ز اسرار كه مفهوم نشد
معلومم شد كه هیچ معلوم نشد

*****

در دهر چو آواز گل تازه دهند
از حور و قصور و وز بهشت و دوزخ

فرمای بتا كه می به اندازه دهند
فارغ بنشین كه آن بر آوازه دهند

*****

یك قطره آب بود و با دریا شد
آمد شدن تو اندرین عالم چیست

یك ذره خاك با زمین یكتا شد
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد

*****

ز آوردن من نبود گردون را سود
وز هیچ كسی نبود و گوشم نشنود

وز بردن من جاه و جمالش نفزود
كآوردن و بردن من از بهر چه بود

*****

ای دل غم این جهان فرسوده مخور
چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید

بیهوده نه ای غمان بیهوده مخور
خوش باش غم بوده و نابوده مخور

*****

وقت سحرست خیز ای مایه ناز
كآنها كه بجایند نپایند بسی

نرمك نرمك باده خور و چنگ نواز
زآنها كه شند كس نمی
آید باز

*****

از جمله رفتگان این راه دراز
پس بر سر این دوراهه آز و نیاز

باز آمده كیست تا بما گوید راز
تا هیچ نمانی كه نمی
آیی باز

*****

جامی است كه عقل آفرین میزندش
این كوزه
گر دهر چنین جام لطیف

صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
می
سازد و باز بر زمین میزندش

*****

هر یك چندی یكی برآید كه منم
چون كارك او نظام گیرد، روزی

با نعمت و با سیم و زر آید كه منم
ناگه اجل از كمین درآید كه منم!

*****

من می نه ز بهر تنگ دستی نخورم
من می ز برای خوشدلی می
خوردم

یا از غم رسوایی و مستی نخورم
اكنون كه تو بر دلم نشستی نخورم

*****

یك روز ز بند عالم آزاد نیم
شاگردی روزگار كردم بسیار

یك دم زدن از وجود خود شاد نیم
در كار جهان هنوز استاد نیم

*****

ماییم كه اصل شادی و كان غمیم
پستیم و بلندیم و فزونیم و كمیم

سرمایه دادیم و نهاد ستمیم
آیینه زنگ خورده و جام جمیم

*****

دشمن به غلط گفت كه من فلسفیم
لیكن چو درین غم آشیان آمده
ام

ایزد داند كه آنچه او گفت نیم
آخر كم از آن كه من بدانم كه كیم

*****

چون حاصل آدمی در این شورستان
خرم دل آنكه زین جهان زود برفت

جز خوردن غصه نیست تا كندن جان
و آسوده كسی كه خود نیامد به جهان

*****

از دی كه گشت هیچ ازو یاد مكن
بر نامده و گذشته بنیاد مكن

فردا كه نیامدست فریاد مكن
حالی خوش باش و عمر بر باد مكن

*****

خوش باش كه پختهاند سودای تو دی
قصه چه كنم كه بی
تقاضای تو دی

فارغ شدهاند از تمنای تو دی
دادند قرار كار فردای تو دی

*****

بر شاخ امید اگر بری یافتمی
تا چند ز تنگنای زندان وجود

هم رشته خویش را سری یافتمی
ای كاش سوی عدم دری یافتمی

*****

ای آن كه نتیجه چهار و هفتی
می خور كه هزار بار بیشت گفتم

وز هفت و چهار دایم اندر تفتی
باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی

پانوشتها

1 - برای كسب اطلاع از احوال او رجوع شود به: تتمة صوانالحكمة، ص 112-117. و موارد دیگری از همان كتاب؛ تاریخ الحكماء شهرزوری؛ چهارمقاله چاپ لیدن، ص 62-64  و حواشی آن از مرحوم میرزا محمدخان قزوینی ص 209-227 و مآخذ متعددی كه در همین صفحات از حواشی چهارمقاله نشان داده شده است؛ تاریخ ادبیات ایران، ذبیح الله صفا، ج 1، چاپ 15، ص 310- 311؛ مجله شرق مقاله مرحوم عباس اقبال آشتیانی به عنوان «راجع به احوال حكیم عمر خیام نیشابوری» ص 466-485؛ تذكرة الشعراء دولتشاه سمرقندی چاپ هند، ص 88؛ ج 2 از كتاب تاریخ ادبی ایران تألیف برون، ترجمه امین الشوار به عنوان تاریخ الادب فی ایران من الفردوسی الی السعدی ص 236-238 و ص 304-321 و مراجعی كه در آن صفحات ذكر شده؛ تاریخ ادبیات آقای دكتر رضازاده شفق چاپ تهران 1321، ص 162-166؛ مقدمه رباعیات خیام تحقیق آقای سعید نفیسی و مقدمه رباعیات خیام از مرحوم ذكاءالملك فروغی و غیره و غیره....

2 - اخبارالحكما، چاپ لایپزیگ، ص 243-244.

3 - آثارالبلاد و اخبارالعباد طبع وستفلد، ص 318.

4 - كاملالتواریخ ابن اثیر حوادث سال 467.

5 - چهارمقاله ص 62-63.

6 - مجله شرق مقاله مرحوم عباس اقبال «راجع به احوال حكیم عمرخیام نیشابوری» ص 486-478.

7 - از جمله این تحقیقات است: Recherches sur les Rubaïats d’ Omar Khayâm از كریستن سن و تحقیقات مشهور ژوكوفسكی مستشرق قدیم روسی و تحقیق عمیق دكتر فریدریك روزن در مقدمه رباعیات او كه به سال 1304 هجری شمسی در برلین طبع شده است. از جمله تحقیقات خوبی كه به زبان فارسی در این باب شده یكی تحقیقات آقای سعید نفیسی در مقدمه رباعیات خیام و دیگر تحقیقات مرحوم محمد علی فروغی و مرحوم دكتر غنی در مقدمه رباعیات خیام چاپ تهران، سال 1321 است.

8 - مجله دانشكده ادبیات شماره 2 سال 4.

 

 

منابع

ذبیح الله صفا، «تاریخ ادبیات در ایران»، ج 2، تهران، چاپ پانزدهم، انتشارات فردوس، 1378ش

بیهقی، ابوالحسن علی بن زید، «تتمة صوان الحکمة»، لاهور، 1351 ق

«چهار مقالۀ نظامی عروضی»، به اهتمام محمد قزوینی، اوقاف گیب، لیدن 1909، به اهتمام دکتر محمد معین، تهران 1333 ش

اقبال آشتیانی، عباس، «راجع به احوال حكیم عمر خیام نیشابوری»، مجلۀ شرق

«تذكره الشعراء» دولتشاه سمرقندی (چاپ هند)

ادوارد براون، «تاریخ ادبیات ایران»، ج 4، ترجمۀ رشید یاسمی، تهران، 1316 ش

شفق، رضازاده، «تاریخ ادبیات ایران»، چاپ تهران، 1321 ش

قفطی، ابوالحسن علی، «اخبارالحکماء»، مصر، 1326 ق

زکریا بن محمود قزوینی، «آثار البلاد»، چاپ وستفلد

عزالدین ابن اثیر الجزری، «الکامل فی التاریخ»، 14 مجلد، طبع تونبرگ، لیدن، 76-1866، مصر، 9 مجلد، 1348 هـ.ق

مجله دانشكده ادبیات شماره 2 سال 4.

 

 

 

7